15 روز برای یادآوری
سپتامبر 15, 2007
دستگیره در اتاق افسرنگهبان حدود 2 ماه خراب بود. یا باز نمیشد یا بسته.همه افسران به مدت 2 ماه هر روز این نکته را در دفتر وقایع نگهبانی یادآوری میکردند.اول خیلی آرام . کمکم تند و خشمگین .زیر این نوشتههای همیشه پارافی وجود داشت که از مقام مسئول میپرسید “پس چی شد؟”
چند شب پیش که نوبت نگهبانیام بود از قضا دستگیره تعویض شده بود.من هم در دفتر نگهبانی یک جمله کوتاه نوشتم.یک طنز لوس و ولرم .نمیدانستم چه بلوایی به پا خواهد شد…
دو روز بعد نگهبان ازم پرسید مگر در دفتر چی نوشته بودی؟ گفتم چرا ؟ گفت صحبت توبیخ و این حرفها بود…
امروز فرمانده صدایم کرد، کشیدم کنار و :
-روحبخش تو چهکار کردی ؟
-چه کار کردم جناب سروان؟
-اون چی بود نوشته بودی؟
-اون…اون…خب میدانید آخر آن دستگیره..
- شما چهکار داری که درست میشود یا نه…نباید که همه را به مسخره بگیری.
-مسخره؟! نه جناب سروان ،من فقط نوشتم (…)
-خب، همین یعنی چی؟ میخواهی وجهه خودت را خراب کنی؟ درخواست کردند 15 روز برایت اضافه خدمت بزنند. من را هم خواسته بودند.
-آخر در آن دفتر پر بود از انتقادهای آتشین ، من فکر نمیکردم که …(اینجا به دوربین نگاه میکنم و میگویم :معععع…15 روز؟!)
-تو هم میخواستی همین کار را بکنی. حالا برو با جناب سرهنگ (…) صحبت کن ببین چی میشود
-سلام جناب سرهنگ، من فلانیام .مثل این که سو تفاهمی پیش آمده که ..
-شما به نظر انسان شریفی میرسید.چرا یک افسر تحصیلکرده باید چنین کاری بکند؟
- چه کاری جناب سرهنگ؟
- که نظام را به مسخره بگیرد.
- اون فقط یک کنایه کوچک بود به کسانی که علیرغم دستور مافوق اون دستگیره را…
-مسخره کردن بندگان خدا. مطمئنام که خدا شما را نخواهد بخشید.
- الله رئوف و الرحیم
-به هر حال ما درخواست توبیخ کردیم.خیلی هم از این حرکت زشت شما ناراحت شدیم.فقط دعا کنید خدا شما را ببخشد..
-دعا میکنم جناب سرهنگ.حتماً دعا میکنم
در آن دفتر کذایی قبل از امضای من و مقابل قسمت پیشنهادات نوشته شده :
“پیشنهاد میکنم به مناسبت تعمیر دستگیره همگی جشن بگیریم!”
از انتقادهای کوبنده صفحات قبلی دفتر آخ کسی در نیامده بود و این توبیخ احتمالی همیشه یادم خواهد آورد که طنز شوخی نیست.
خداوند همهمان را بیامرزد.



آگوست 5, 2008 at 5:39 ق.ظ
همینه دیگه سروش سمت جناب که اضافه می شه به این آدم لعنتی همه چی عوض می شه جناب سرهنگ ها اهل مزاح نیستند لامصب ها مواظب باش پسر
آگوست 5, 2008 at 5:39 ق.ظ
اره خوب ، نمیشه شوخی کرد . نمیشه جدی گرفت . نمیشه خندید . نمیشه گریه کرد . نمیشه نفس کشید . نمیشه هوار زد . نمیشه بغض کرد . نمیشه سکوت کرد . نمیشه حرف زد . نمیشه نگاه کرد . نمیشه بود . نمیشه نبود . نمیشه خواست . نمیشه خوند . نمیشه نوشت…
نمی دونم … حالم خوش نیست . دلتنگم ، دلگیرم ، …. نمی دونم تا کی ؟ نمی دونم تا کی ؟… چرا اینجا ؟… چرا من ؟ …چرا تو ؟… چرا ؟…
همینی که هست ، مگه نه ؟!
آگوست 5, 2008 at 5:39 ق.ظ
Kaadr & Vazifeh are unmixebale
آگوست 5, 2008 at 5:39 ق.ظ
گند زدم : unmixable
آگوست 5, 2008 at 5:39 ق.ظ
…
هیچ نمی شود گفت.
آگوست 5, 2008 at 5:39 ق.ظ
فوق العاده ترين كار اينه كه روز پانزدهم توي اون دفتر يه پيغام طنز ديگه بنويسي…
آگوست 5, 2008 at 5:39 ق.ظ
این مسائل در ارتش عادیه سروش جان. خود من هفته پیش موقع مراسم صبحگاه به دلیل تکون خوردن نفر کنار دستیم 4 روز اضافه خدمت و یک عدد لگد دریافت کردم. نکته جالبش اینه که اگه اون روز غیبت می کردم و خونه می خوابیدم فقط 3 روز اضافه خدمت داشتم. خلاصه خیلی هم ناشکری نباید کرد، این روزها کمتر جایی این همه سوژه طنز پیدا می شه.
آگوست 5, 2008 at 5:39 ق.ظ
خواب بزرگ به سلامت باد
نگران نباش سروش خان،نیمه شعبان سال بعد عفو رهبری شامل حالت می شه!
باشد که رستگار شویم
آگوست 5, 2008 at 5:39 ق.ظ
زمان جنگ در اوج عملیات کربلای پنج یه بیسیم چی شوخ درست موقع شنیدن پیام از مرکز فرماندهی گردانشون گوشی بیسیمو میبره نزدیک یه جای خفن و یکی دوتایی صدادارو بی بو ول می کنه. معاون فرمانده گردان که اون صدا رو شنیده بود بعد از عملیات از فرمانده میخواد که یارو رو تنبیه کنه . فرمانده طرفو تنبیه کرد اما از معاون پرسید که چرا همون موقع گزارش نکردی؟چرا گذاشتی اینقدر بگذره؟معاون سرشو میندازه پایین و میگه :قربان نمی دونستم دوسه شب باید اون صدا رو تو خواب هم بشنوم!
تصور کن بین اونهمه سروصدای عملیات طرف چه شاهکاری ول کرده !حالا عزیز دلم مگه مجبوری گوشی رو بیاری پایین و ب…زی به پادگان و آدماش؟مگه نمی دونی هر چی که سرو صدا زیاد باشه بازم صدای…تو گوشی میپیچه و یارو خواب میبینه؟