قضیه اسم

آوریل 22, 2013 § 13 دیدگاه

از حق نگذریم من بخاطر اسمم از خانواده‌ام ممنونم. یک سری خانواده‌ها تا آخر عمر بچه‌شان را چیز یا یارو صدا می‌زنند. در خیلی از کشورهای آفریقایی اصلن صرفه ندارد سر هر بچه به اسم فکر کنند. صبر می‌کنند ببینند اصلن به پنج سالگی می‌رسد یا نه. اینجاست که آدم فکر می‌کند باید شاکر باشد. حتا اگر والدینم جای “سروش “ اسمم را “شومیز” یا “ چخمچاله” گذاشته بودند جیکم در نمی‌آمد. اسم دست آدم نیست، دست بابای آدم است. اما از آن جالب‌تر می‌دانید چیست؟‌ فامیل. فامیل حتا دست بابای آدم هم نیست. در مورد فامیل، آدم و بابایش توی یک واگن نشسته‌اند. فامیل ما را بعضی‌ها می‌نویسند “روح‌بخش”  یعنی دو بخشش را جدا می‌کنند. پدرم خودش را بیشتر اینجوری می‌نویسد. من هم تا سالها نمی‌دانستم قضیه چیست برام فرقی نمی‌کرد. بعدن دیدم من از آن روحبخش‌های سر همم. یعنی اگر کسی من را دیده باشد گواهی می‌دهد که من روحبخش سرهمم. نه این که هیچ‌کدام مزیت خاصی به هم داشته باشند. فقط اینجوری بیشتر شبیه من است. اینجا راه من و پدرم جدا می‌شود. فامیل پدرم را کسی جور دیگری نمی‌تواند بخواند. خوش خط هم هست که دیگر بدتر. اما من افتضاح. من یک روحبخش سرهم  بد خط محکوم به اشتباه‌ خوانده‌ شدنم. این حقیقت را پذیرفته‌ام. وقتی خودم فامیلم را می‌نویسم تبدیل می‌شود به مجموعه‌ای از نقطه و دندانه که معلوم نیست کدام مال کدام است. خواندن درست‌ش کاملن به مرزهای تخیل خواننده ربط دارد. حتا یکی توانسته بود اینجوری بخواند: “دوخبحن”
موقع تلفظ‌ش هم بامزه است. به طرف می‌گویی روحبخش بعد او می‌نویسد نوربخش. نوربخش خیلی هم فامیل فان و جالبی‌ست. حتا آن آقا که موهایش بلند است و سه‌تار می‌زند یک آلبوم نوربخش جان دارد که خیلی خوب است. ولی خب در فرم‌های اداری نمی‌شود تجربه‌های تازه کرد. بعد که به طرف توضیح می‌دهی روح روح آقا جان…می‌گوید نور؟ البته تقصیر طرف نیست. او اولش می‌شنود روح ولی دو دل است و بین روح و نور ، نور را انتخاب می‌کند که ضرر کمتری دارد. به یکی که روح توی فامیلش نیست بگویی روح ممکن است شاکی شود. در مورد نور کسی شاکی نمی‌شود. این جور وقتها – خصوصن اگر شیشه دو جداره یک باجه بین‌مان فاصله انداخته باشد و من سرماخورده باشم و ر را درست نتوانم تلفظ کنم- مجبورم ادای روح را برای طرف در بیاورم. بارها شده چشمهام را درانیده‌ام و صدای هو هو در آورده‌ام که طرف اختلاف نور و روح را به وضوح درک کند.
اگر ماجرا همین بود می‌شد هپی استوری. اسم و فامیل و تمام. جد پدرم از خانه قهر کرد و فامیلش را از زندی تغییر داد به روحبخش و تمام. ولی این جوری نیست. لامصب در آن حال ویژه قهر فامیل خاندان بعد از خودش را گذاشته “روحبخش ایرادی” چرا؟ کسی نمی‌داند. پنهان کردن این راز شوم تا پیش از این که کسی مثلن بخواهد برایت کارت به کارت کند کار ساده‌ایست. اما بعدش قیافه همه شبیه  علامت سوال می‌شود: چرا؟
ما روحبخش‌ها ایراد می‌گیریم. این چیزی نیست که بتوان کتمان کرد. همین عید که رفته بودم مشهد عمه‌ بزرگم چهل دقیقه داشت درباره این صحبت می‌کرد که فلان دکتر که مجسمه‌اش را نمی‌دانم کجای مشهد در تالار مفاخر شهر گذاشته‌اند، جز مفاخر نیست، جز مشاهیر است. این اصلی‌ترین حلقه پیوند بین روحبخش‌هاست. ولی این که جد پدرم در صد سال پیش به چه خودشناسی عمیقی رسیده بوده که این را فهمیده و به چه خودزنی عمیقی که آن را به انتهای فامیل اضافه کرده رازی‌ست که خدا داند. شاید اگر پسوند ما را گذاشته بود “دلداری” یا مثلن “سیرابی” سرنوشت ما کلن عوض می‌شد.
نقل است که ما نواده هفتم کریم‌خان یم. گرچه اگر نواده هفتم چنگیزخان هم بودیم کاری از دستمان برنمی‌آمد. ولی باز دلخوشی‌ش ته دل آدم باقی‌ست که جدش تقریبن تنها شاه معقول کشور بوده.  عمویم می‌گوید شجره‌نامه دست عمه‌ام است و عمه‌ام می‌گوید دست عمویم. حالا درست کردن شجره‌نامه که کاری ندارد. من تا تست ژنتیک ندهیم نمی‌توانم باور کنم. تازه اگر تست هم بدهیم و معلوم شود بعدش چی؟ حالا داستان پدربزرگ جدم یعنی نوه کریم‌خان یک جورهایی به زندگی ما ربط پیدا می‌کند. سر یک ماجرای که آدم روش نمی‌شود تعریف کند از پدرش قهر می‌کند. خانواده ثروتمندی بودند. او هم چون می‌خواهد بیاید مشهد خدم و حشم را برمی‌دارم و ملک و زمین را می‌گذارد برای برادرش. توی طبس دوبار توفان شن شده. یک بار آمریکایی‌ها بدبخت شدند یک بار این پدربزرگ جد ما. طوفان شن همه خدم و حشم را ازش می‌گیرد و او با یک بز به مشهد می‌رسد و  خاندان ما را تولید می‌کند. اگر ما فرزندان آن یکی برادر بودیم الان در رفسنجان کلی باغ پسته داشتیم و من به جای تعریف کردن این ماجرا داشتم با لامبورگینی در یکی از خیابان‌های یک شهر استوایی برای خودم می‌گشتم. اما ما شدیم فرزندان این یکی برادر که فقط بز برایش ماند.
ما – یعنی من و پدرم و برادرم- دو سال است که عیدها هم را قانع کرد‌ایم که برویم پسوندمان را به “زندی” تغییر دهیم. هم به نام خانوادگی اصلی‌مان بگردیم و یک جور احیاء سنت کنیم. هم از شر توضیح دادن پسوند کنونی به آدم‌های متعجب خلاص شویم. بعد هر سال فکر می‌کنیم باید رفت ثبت احوال. من هم که کارت ملی‌م گم شده. شناسنامه‌هام که دارد جدید می‌شود. عکس هم ندارم. همگی تصمیم می‌گیرم که بعدن اقدام کنیم.

نقشه خواب‌ها

آوریل 21, 2013 § 4 دیدگاه

تعدادی از «من» های دیگر در جهان‌های موازی زندگی خودشان را دارند. من گاهی خوابشان را می‌بینم.
یکی‌شان ساکن مشهد است. اما نه این مشهد. مشهدی که نقشه‌اش فرق می‌کند. و من در رویاهای مختلف آن را دیده‌ام. و نقشه مشهد این رویاها به هم شبیه است.
یکی‌شان در جهانی آخرالزمانی سعی می‌کند زنده بماند. در تمام رویاها مشغول جنگ با هیولاها و شیاطین دوزخی‌ست. نقشه این جهان هم هر بار در خوابهایم مشابه است.
یکی‌شان در استانبول‌یست که هم‌مرز تهران است. استانبولی که نقشه دیگری دارد. نقشه این یکی هم تقریبن در خوابها یکسان است

گاهی خیابانی تازه در آن کشف می‌کنم. چند باری هم اتفاق در نقاطی از این نقشه‌ها اتفاق می‌افتد که قبل‌تر هم دیده بودم.
اما در هر کدام از این خوابها ( این دنیاها؟) درک تقریبی مشابهی از جهات اصلی دارم. برای همین است که می‌توانم تکه های نقشه را کنار هم بچسبانم و کاملش کنم.
چهار چوب اصلی نقشه این مکان‌ها را کشیده‌ام. رویاهام را مرور می‌کنم و تکه‌های خالی را پر می‌کنم. از کشف ارتباط خیابان ها و محله‌ها هیجان‌زده می‌شوم.

برای دیدن نقشه‌ها در اندازه بزرگتر رویشان کلیک کنید.

1.نقشه مشهد رویاها

تا سال 89 مشهد در خواب‌های من شامل خانه سی‌متری مامانی بود و بس. تا مدتی بعد مرگ مامانی هنوز خانه‌اش مرکز مشهد بود. حدود یکسال بعد مرگش خواب مشهد تبدیل شد به خواب شهر. خواب‌های مشهد معمولن اینجوری شروع می‌شود : “ دم عید است، مشهدم…”
اولین خواب این مشهد را 14 شهریور 89 دیدم:
باید بروم خانه‌مان . شب است .تاکسی کم است. یک نفر نگه می‌دارد .من جلو سوار می‌شوم و یکی عقب. دو مسیر مختلف را می‌خواهیم. من می‌خواهم مسیرش را عوض کند تا بتوانم از خوابگاهی عینکم را بردارم که جا گذاشته ام. دیگری می‌خواهد جایی نزدیک شمال برود. من خیالم راحت است که زودتر پیاده می‌شوم. راننده قبول می کند. در مسیرمان که برف گرفته و راحت پیدا نمی کنیم هر از گاهی مقابل مدرسه ای می ایستیم. انگار اینها تعدادی مدرسه است که خارجی ها در ایران تاسیس کرده اند و بچه هایش دو ملیتی هستند. مدارس وسط برف و زنگ تفریح. بچه ها باید به برف عادت کنند. با لباسهای ناکافی و نازک وسط حوض‌های یخزده می‌لرزند. بعضی‌هاشان برای گرم شدن حوله به تن کرده اند بعضی‌ها خود را زیر برف پوشانده‌اند. شاید آنجا خواهرم را می‌بینم که ازم می‌خواهد بغلش کنم تا گرم شود. بغلش می‌کنم خیلی کوتاه. و می‌دانم که نمی‌توانم بگذارم به این گرما عادت کند
بعد نقشه شهر گسترده‌تر شد. کم‌کم کشف کردم که سمت شرقی شهر می‌رود “شمال” . با بزرگراه‌هایی پیچ‌در‌پیچ که در خوابهای دیگری دیدم. محل خانه (پدرم) در خواب تغییر می‌کند. گاهی در مجموعه آسمان‌خراش‌های صنعتی خارج شهر است، گاهی آپارتمانی در هنرستان، گاهی خانه‌ای قدیمی و سنتی در محلی از شهر که در واقع وجود ندارد.
مشهد رویای من از محلی شبیه به میدان ملک‌آباد به سمت شمال، خط متروی پیچ در پیچی دارد که بارها در تونل‌ها و ایستگاه‌هایش گم شده‌ام.

 

2. نقشه شهر جن‌زده

خواب‌های ترسناک من کابوس نیست. به ندرت از ترس بیدار می‌شوم. خواب است، قصه و طرح و شخصیت دارد. اما خب…ترسناک است. این خواب‌ها معمولن در “نمای داخلی” اتفاق می‌افتد. ژانر خواب‌ها “خانه جن‌زده” بود. من با کمک عده‌ای دیگر باید از خانه‌ای شیطانی دفاع می‌کردیم. این خواب‌ها هم به تدریج تبدیل به خوابهای شهری شد.
نقطه عزیمت نقشه خوابی‌ست که 15 مرداد 90 دیدم:
آخر دنیاست، همه‌چیز در حال از هم پاشیدن است. (میم) گوشه دیگری از شهر است و قرار است زیر پل به ما بپیوندد. سعی می‌کنم آموزه‌های این سالها را به کار بگیرم تا گروه همراهم را زنده نگه دارم. ویروس زامبی شیوع پیدا کرده و عنکبوت‌های غول‌آسا به پناهگاه موقت ما حمله می‌کنند. زنی را از وسط مهلکه نجات می‌دهم که در انتها می‌فهمم دکتر جکیل است و کم‌کم دارد به مستر هاید تبدیل می‌شود
چندی بعد خواب تکه دیگر شهر را دیدم. جایی که غولی وارد کره  زمین شده که ما فقط پاهایش را می‌بینیم و دستور می‌دهد همه با هم از کوه آتشفشان بالا برویم و خود را داخل دهانه آن بیاندازیم. همه ناامید‌ند و زندگی‌ها از بین رفته. قرار است ما داخل مرکز زمین تبدیل به طلا شویم، طلا فوران کند و زندگی روی زمین برای هزارمین بار از صفر آغاز شود. بعدتر ما خون‌آشام‌هایی بودیم که گرگینه‌ها به گله‌مان زده بودند و دنبال راه فرار می‌گشتیم. وقتی دیگر من شی‌ باارزشی را از شیطان دزدیده بودم و او در جستجوی من بود… و ماجراهایی دیگر که چون از قطعیت مکانی‌شان مطمئن نبودم هنوز وارد نقشه نکردم.

 

 3. نقشه استانبول رویا

فایل ورد رویاهایم نشان می‌دهد از نیمه‌های 90 تا کنون دست‌کم 19 بار خوابم با این عبارت شروع می‌شود” خواب می‌بینم استانبول‌م..” جغرافیای تعدادی از رویاها را هنوز نتوانسته‌ام در این نقشه پیدا کنم. با این حال در تمام رویاها استانبول با تهران (گاهی مشهد) هم مرز است و در بسیاری‌شان دغدغه من گم شدن در خیابان‌ هاست بدون این که زبان بلد باشم یا پول کافی  داشته باشم. با این حال در تمام این رویاها می‌دانم که اگر به میدان تقسیم برسم مشکلاتم حل خواهد شد. میدان تقسیم در رویای من جایی شبیه میدان انقلاب است که بعد از تعدادی میدان و چهار راه و با عبور از خیابانی شبیه به آزادی پدیدار می‌شود. در دو رویا استانبول و تهران مرز آبی کوچکی دارند و سفر به آن سمت آب کار روزمره همه مرز‌نشینان است. در یکی از همین رویاها برای رسیدن به لنگرگاه ایران باید از کوچه‌های پر پیچ و خمی می‌گذشتم. کوچه‌هایی با مغازه‌هایی جذاب اما مردمی که چندان غریبه‌ها را دوست ندارند.

***

این نقشه تقریبی تعدادی از اصلی‌ترین لوکیشن‌های رویاهام بود.

خیال‌پردازی می‌کنم با خودم: شاید شما هم این نقشه‌ها را دیدید و گفتید» آها! من هم اینجا بوده‌ام. من هم این تقاطع را می‌شناسم. من هم از آن پیرمرد یک چشم بداخلاق کتابی عتیقه خریده‌ام». شاید فهمیدیم خودهای دیگرمان در جغرافیای یکسانی زندگی می‌کنند. شاید پیش از این که فیزیک پای ما را به جهان‌ها موازی باز کند، خودمان به وجودش ایمان آوردیم.

نازش کنید و از اخلاقش نپرسید

آوریل 13, 2013 § 15 دیدگاه

1 قبل عید که با بچه‌ها نشسته بودیم یکهو قرار شد هر کس بگوید برای سال جدید چه تغییری می‌خواهد در زندگیش بدهد.

راستش دست من خالی بود. من دوست دارم همین‌جوری فریز شوم. دوست دارم سالم باشم، بروم سر کار، فیلم ببینم، کتاب بخوانم و دوستانم را ببینم. دوست دارم وضعیت موجودم را تا ابد حفظ کنم.
نمی‌خوام چیزی از عاداتم رو ترک کنم. نمی‌خوام چیز تازه‌ای هم بهشان اضافه کنم. به این معنی نیست که فکر می‌کنم پرفکتم. به این معنی که با خودم در صلح‌م. برای این صلح هم زحمت کشیده‌ام. ده سال اخیر زندگی در انواع خودشناسی‌ها و تراپی‌ها و روبرو شدن با همه تکه‌های ناخوش‌آیند وجود گذشت. حق‌م است بشینم زیر درخت و از صلح لذت ببرم.

به بچه‌ها همین را گفتم. خلاصه‌ ترش را.

2 ولی کمی مانده به تغییر سال نظرم عوض شد

3 بعد کلی تجربه می‌فهمی منصفانه‌ترین ( و کم استرس‌ترین) حالت رابطه با دیگران این‌ است که باهاشان همان برخوردی را بکنی که با تو می‌کنند:  مهربانی کنند، مهربانی کنی. بی‌توجهی کنند، بی‌توجهی کنی. ابزاری برخورد کنند، ابزاری برخورد کنی.
ایرادی وارد نیست. وین‌وین. بازی تمام

4 بازی نمی‌تواند تغییر کند؟

5 با خودم گفتم بیا سفر کنیم به دوران دانشجویی. جایی که ایده‌آلیسم و هورمون در هم می‌جوشیدند و جهان جای هیجان‌انگیزتری بود. زمانی که فکر می‌کردم باید با همه «درست» برخورد کرد حتا اگر با تو درست برخورد نکنند.

ایده‌آلیسم آن دوران خیلی زود با کله به دیوار سیمانی واقعیت می‌خورد، در اقیانوس باستانی گه سقوط می‌کنیم و خوش‌اقبال‌هایمان آنهایی می‌شوند که گنداب صرفن تا زیر چانه‌شان است.

الان اعتماد به نفس‌م بیشتر شده. با کلی دردسر بلاخره جایی هستم که فضولات زیر گلویم آرام گرفته. نیمی از زندگی‌م گذشته و اگر کمی خوش‌شانس باشم قرار نیست بالاتر بیاید.هنوز می‌توانم شعارهای خوبی بزنم ؛گرچه بهشان عمل نکنم.

بعد دیدم این موقعیت، این امواج آرام گه، این سکوت، این موهبت «سروایو» شاید به کاری بیاید.به کار یک تلاش دیگر.

6 اگر با کسی که با تو بدرفتار می‌کند ، مهربان باشی چه اتفاقی می‌افتد؟ خب، بگذار بشماریم : ابله فرض‌ت می‌کند. بدتر؟ ممکن است باعث شود خودت را سرزنش کنی. به خودت احساس بدی پیدا کنی. بدتر؟ از تو سواستفاده کند…

ابله فرض کند؟ بگذار بکند. اگر آنقدر ابله است که محبت انسانی را بلاهت تعبیر کند گو بکند. باعث شود خودم را سرزنش کنم؟ نه نگران این نیستم. من شبها بین دیو‌های روان می‌خوابم و نجات‌یافته از بدترین کابوس‌های درونم . کسی بدتر از آنها را نمی‌تواند به سرزمین من بیاورد. از من سواستفاده کند؟ بکند. ضرر من کجاست؟

اصلن قصد ندارم بگویم «مهربانی بی‌چشمداشت» هیچ باگ‌ی ندارد. اگر نداشت که نوع بشر جور دیگری تصمیم می‌گرفت. اما روی هم رفته در موقعیتی هستم که بتوانم از پس باگ‌هاش بربیایم. اعتماد به نفس و موقعیت کنونی‌م بهم اجازه این خطر را می‌دهد. خود بیست‌ساله‌ام را صدا می‌زنم و می‌گویم:..”هی بیا خطر کنیم.می‌خواستی دنیا را نجات بدهی؟ بفرما ..این سهمت. شروع کن! “

7 الان می‌دانم در دورهمی به بچه‌ها چه بگویم. قصد دارم «مهربانی بی‌چشمداشت» را تجربه کنم. بدون هیچ قراری،حتا یک طرفه،‌به هر موجودی به صرف زنده بودنش

لابد به تاسی از خرقانی : هر که در این سرای درآمد نازش کنید و از اخلاقش مپرسید…

خدا را چه دیدی؟ یا بعد مدتی عقب می‌کشم و به همان روش جواب پس‌داده می‌چسبم. یا …یا موفق می‌شوم  دست‌کم ادای زندگی در  آن جهانی را در بیاورم که دوست داشتم وجود داشت.
بعدش به قول مک مورفی می‌گویم: “ دست کم تلاشمو کردم”

باید درباره‌اش حرف بزنیم

آوریل 9, 2013 § 20 دیدگاه

1  رودربایستی را بگذارید کنار

2  گرچه مدتی طول کشید تا مراجع رسمی راضی شدند که کاندوم را در اختیار زندانیان، سرنگ در اختیار معتادان تزریقی و متادون را در اختیار معتادان تریاک بگذارند، اما همین تصمیم عاقلانه احتمالن گسترش فاجعه را کند کرد. در حال حاضر در ایران هیچ راه رسمی برای آموزش سلامت جنسی وجود ندارد. برخلاف بسیاری، من تمام تقصیرها را متوجه آموزش‌پرورش/آموزش عالی یا صدا و سیما نمی‌دانم. صحیت کردن علمی و دقیق درباره مسائل جنسی در رسانه‌های عمومی بخاطر فرهنگ ما تقریبن ناممکن است. 4 سال پیش ما چند بار در هفته‌نامه چلچراغ تبلیغ کاندوم چاپ کردیم. بدون هیچ توضیح و نوشته‌ای. مخاطبان مجله جوانان قشر متوسط‌ هستند. با این حال با واکنش شدید تعدادی از والدین نگران روبرو شدیم که گمان می‌کردند مجله در حال ترغیب جوانشان به روابط خطرناک است!
چه کار باید کرد؟

 3 پانزده سال پیش بستن کمربند ایمنی نشان قرطی‌بازی بود. فرهنگ رایج والدین – همچنان که هنوز ردش را در بسیاری از شهرستان‌ها خواهید یافت- برخورد تحقیرآمیز با کسانی داشت که مراقب جان خود هستند. الان بعد پانزده سال قضیه عوض شده. نسل جدید راننده‌های اتومبیل در آموزشگاه‌هایی تعلیم دیدند که اولین شرطشان بستن کمربند ایمنی بود. کمربند ایمنی شد ابزاری برای تقابل نسل‌ها. وسیله‌ای که با آن نسل جوان خودش را از نسل کهنه‌راننده‌ها جدا می‌کرد.” شما اگر زیاد تجربه جاده دارید در عوض ما علم‌ش را داریم و از راهش وارد می‌شویم” این یک متر نوار سیاه‌رنگ تمایز راننده‌های نو بود با راننده‌های تجربی. ابزار در آوردن لج پدرانمان.پدران – همچنان که همیشه – در این نبرد خسته و سرانجام تسلیم می‌شوند. و چه خوب که تسلیم شدند. ایران حاضر با راننده‌هایی به بی‌دقتی پدر من کشتارگاه هولناکی می‌شد.

4 در مورد آموزش بهداشت سکسی هم بیایید همین‌طوری نگاه کنیم

5 چه رسانه‌ای جوانان- از جمله خود ما- را تحت تاثیر بیشتری قرار می‌دهد؟‌ به گمانم وبلاگ‌ها برای این آموزش باید پیش‌قدم شوند. آنها نه محدودیت‌های رسانه‌های رسمی را دارند و نه نگران تماس والدین خشمگین. به نظرم حتا وبلاگ‌های دل‌نوشت یا فرهنگی هنری باید جلو بیفتند. اگر نخواهیم بخاطر اتهام‌های احتمالی سایت‌های زرد شبه اخلاق‌گرا سکوت کنیم، باید بپذیریم که احتمال تعدد پارتنر بین طبقه ما ، طبقه متوسط با گرایشان فرهنگی، بیشتر از طبقه سنتی‌ست. حقیقت این است که لایف‌استایلی چون هنک مودی انتخاب می‌کنید وارد بزرگراه عفونت‌ها و قارچ‌ها شده‌اید. نمی‌توان از کسی خواست که وارد بزرگراه نشود. اما می‌شود از او خواست که کمربند ایمنی‌ش را ببندد.

6 بیماری‌های آمیزشی مثل باغچه‌ای استوایی گل‌های متنوعی دارد. از دردهای چند هفته‌ای تا مرگ پرعذاب. یک جستجوی کوچک به زبان فارسی منابع زیادی در اختیارمان می‌گذارد.
خلاصه: تعدد پارتنر احتمال بیماری را به ظور تصاعدی افزایش می‌دهد، سکس مقعدی ( بخاطر احتمال وجود خراش و زخم) بیشترین ریسک را دارد. گرچه احتمال انتقال ویروس ایدز از طریق سکس دهان اندک است اما ویروس‌های دیگر مثل سوزاک به سادگی می‌توانند از گلوی ناقل منتقل شوند.( این واژه بیشترین ریسک و کمترین ریسک گمراهتان نکند، حتا احتمال 0.02 درصد انتقال ویروس HIV یعنی احتمالش وجود دارد و ممکن است شما برنده بدشانس ماجرا باشید)
و این که زنان بخاطر فیزیک آلت جنسی‌شان بیش از مردان در خطر ابتلا به بیماری‌اند.

7 بعد از این که رفتید و انواع زخم‌ها و زگیل‌ها و عفونت‌ها را دیدید و ترسیدید، به یاد بیاورید که سکس خطرناک نیست. می‌تواند خطرناک باشد. مثل غذاخوردن که اگر بهمان یاد نداده بودند چه طور غذا بخوریم می‌توانست باعث مرگ زودهنگاممان شود.

8 اگر نمی‌خواهید خود را با انواع احتمالان و نگرانی‌ها بترسانید یک راه حل ساده دارید: از کاندوم استفاده کنید. کاندوم احتمال ابتلا به اغلب این بیماری‌ها را به صفر می‌رساند. بله کمربند ایمنی هم اوایل کمی عذاب‌آور است و محدوده راحتی شما را تنگ می‌کند. اما شما را زنده نگه می‌دارد. خداوند سازندگان کاندوم‌های طعم‌دار را رحمت کند که به فکر سکس دهانی هم بوده‌اند. اگر زن هستید خجالت را فراموش کنید و حتا در مقابل عزیزترین پارتنر درخواست استفاده از کاندوم کنید. آدم حتا در بنز هم کمربند ایمنی را باید ببندد. اگر مرد هستید، آدم باشید و از کاندوم استفاده کنید. کاندوم همان چیزی‌ست که پدران ما از آن استفاده نکردند.

9 از شما می‌خواهم که این نوشته را در هر شبکه اجتماعی که دستتان می‌رسد به اشتراک بگذارید. از دوستان دیگرم ، از سایر وبلاگ‌نویسان خصوصن کسانی که به طور عادی در حوزه فرهنگ و هنر و تکنولوژی می‌نویسند خواهش می‌کنم  طی همین چند روز پست‌ی در این زمینه بنویسند. از کیبرد آزاد ممنونم که طی این چند سال یک‌تنه و مصرانه به این رسالت عمل کرده.

نام ما اهب است؛ یک بهاریه

مارس 23, 2013 § 7 دیدگاه

 
1.

دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

ز هر خون ِدلی سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت

هنوز خاک “انسی” گرم است. داوود یک روز زنگ زد و گفت اتفاق بدی افتاده. خواهرش سردرد گرفته. بعد رفته تو کما. خواست برایش دعا کنیم. قرار بود به تلخی درک کنیم که زندگی ور دیگری هم دارد که کسی تا کنون درباره‌اش حرف نزده. پس دعاهامان بی‌جواب ماند. دخترک جوان که تازه از درس خواندن فارغ‌شده بود و قرار بود به شوهر و بچه‌اش برسد مرد. همین قدر ساده و بی‌معنی. سر خاکش ایستادیم و سعی کردیم بفهمیم زین‌ پس چطور باید با این زندگی بی‌حیا چشم در چشم شویم؟

انسی از ما یک سال بزرگتر بود.سه سال پیش او در سی سالگی ماند و ما بزرگتر شدیم.

 

غم‌آخرمان نبود. یک هفته بعدش “مامانی” مرد. چند ماه بعدش دوست دیگرمان “رضا
ما؟ مبهوت.تلخ.زندگی دیگری را زیسته. حتا دیگر نمی‌پرسیدیم چرا.

 

2.

برادر نوجوونه
برادر غرق خونه
برادر مثل خورشید
سر میکشه تو خونه

 
“امیر رضا” را کمی آنسوتر از خواهرش دفن کردند. پسرک نوزده ساله تن به مرگ داده بود.
همین چند هفته پیش. آذر سر صبحی اس‌ام‌اس زد که : بیداری؟ و من پشتم لرزید

نوروز است.داوود و آذر رفته‌اند چهلم امیررضا و من خانه‌شان تنهایم. خانه‌شان هم مثل زندگی‌مشترکشان تازه است و من قرار است خانه باشم تا ماموری بخاطر وام مسکن بیاید و خانه را ببیند. با لپ‌تاپ داوود موسیقی گوش می‌دهم. بعد حوصله‌ام سر می‌رود. به فولدر عکس‌ها سرک می‌کشم.به عکس‌هایی می‌رسم که همه خانواده‌شان جمع‌ند. نبی هنوز ینگه دنیا نیست و امیررضا دارد می‌خندد. چهره‌های خوش خندان نمی‌دانند قرار است چه اتفاقی بیفتد. من می‌دانم.
آخرین چیزی که این بچه‌ها لازم دارند پیدا کردن من است گریان گوشه خانه‌شان. لپ‌تاپ را می‌بندم و صورتم را می‌شورم.

 

 

3.

خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره
خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره

کنار خونه ما همیشه سبزه زاره
دشتاش پر از بوی گل اینجا همش بهاره

(+)

خیلی بچه بودم که “موبی‌دیک” را خواندم. آن موقع نمی‌فهمیدم که آن ناخدای پیر یک پای عصبانی چرا تمام اقیانوس را برای انتقام از نهنگ سفید می‌جورد. گرچه مرعوب فصل پایانی کتاب بودم اما درکش نمی‌کردم: ناخدا اهب با نیزه‌ای آویزان از نهنگ سفید. در نبردی نابرابر. نهنگ صفیرکشان زیر آب می‌رود و بیرون می‌جهد. اما معلوم نیست کی شکار است و کی شکارچی. هر دو دوخته شده به هم زوزه می‌کشند و می‌لولند.

مرگ خیلی در رودربایستی دعاهای خیر ما نمی‌ماند. کارش را می‌کند. اکوسیستم را سالم نگه می‌دارد. جا برای زنده‌های دیگر باز می‌کند.و برخلاف انتظار ما می‌تواند بی‌مقدمه یا بی‌معنی باشد. زورمان بهش نمی‌رسد. پس با چنین حقیقت بزرگ غریبی چطور می‌شود زندگی کرد.؟ چطور می‌توانیم نوروزها به هم شادباش بگوییم؟ باید ترس‌خورده تا زمانی که وقتش برسد کنار هم بلرزیم؟

دیگر نمی‌خواهم بلرزم. تکلیفم روشن است: اگر کسی خود را دستی دستی تسلیم مرگ کند او را نمی‌بخشم. تنها تهدیدی‌ست که زورم به وعده‌اش می‌رسد. اما دیگران؟ مرگ هر آن ممکن بخواهد بربایدشان. بنابراین بغلشان می‌کنم. به دیدنشان می‌روم. آنها اولویت اول زندگی‌اند. آنها اولویت اول برنامه‌های روزمره‌اند. باقی زندگی فرعی‌ست بر این معاشرت‌ها.

و خودم؟ ساعت می‌گوید تیک‌تاک و من فرصت کمی دارم که “او” را افشا کنم. که فریاد بزنم تو چشمهاش خیره شوید و نترسید. فرصت کمی دارم برای این که آدم‌های ناآشنای دوردست را تکان بدهم. که بگویم فاک آل آو یو گایز. تکانی بخورید لعنتی‌ها. پوسته رخوتناک این غرغرهای نئشه‌کننده روزمره را بدرانید و زندگی کنید. که فرصت اندک است. نهنگ سفید جایی همین حوالی می‌پلکد.

ما ناخدا اهبیم و “او”  نهنگ سفید ماست. او پای ما را ربوده. ما همه اقیانوس را با نیزه‌های آخته ،خشمناک می‌جوریم و با هم آواز می‌خوانیم تا بفهمد که ازش نمی‌ترسیم. ما کتاب می‌نویسیم، ترجمه می‌کنیم، آهنگ می‌سازیم، فیلم می‌بینیم، حرف می‌زنیم، “معنی” می‌سازیم… که بداند مغلوب جهان بی‌‌معنی‌اش نمی‌شویم.

بداند سال را شروع می‌کنیم. وحشی، ناآرام، تشنه…ما زنده‌ایم.

 

تقدیم به امیررضا خادم

ژانویه 9, 2013 § نوشتن دیدگاه

king

با قهرمان/ بی قهرمان

دسامبر 27, 2012 § 6 دیدگاه

Superheroes-2011

1 من بدن ورزیده و توانایی‌های رزمی و احتمالن شجاعت کافی برای این که شبها لباس مخصوص بپوشم و به جنگ جانیان خیابانی بروم ندارم. اما بارها با خودم فکر کرده‌ام که آيا ممکن است کسانی باشند مثل من علاقه‌مند به ابرقهرمانان که جسور و ورزیده باشند و بخواهند در شهر نقش ابرقهرمان را بازی کنند؟

2 شبکه HBO در مستند جذابی پاسخ این سوال را داده‌ است:

بله چنین کسانی وجود دارند!
مستند 90 دقیقه‌ای ابرقهرمانان درباره کسانی‌ست سرتاسر امریکا با تیپ‌ها و مسلک‌های مختلف که در یک اعتقاد مشترک‌اند: جامعه نیاز به ابرقهرمان دارد.

3 آنها- طبعن- هیچ ابرتوانایی ندارند.بعضی‌هاشان روزها به کارهای عادی روزمره مشغول‌ند. حتا هویت واقعی‌شان مقابل دوربین فاش نمی‌کنند. اغلبشان قربانیان خشونت‌ بوده‌اند. به پلیس احترام می‌گذارند و بعضی اوقاتشان را باید با سر و کله زدن با گشت‌پلیس و قانع کردنشان به این که آدمهای خطرناکی نیستند بگذرانند. اما اعتقاد دارند وقتی تمام بار مسئولیت امنیت به گردن پلیس باشد دیگر هیچ شهروند عادی در صحنه‌های خطرناک جسارت به خرج نمی‌دهد. یکی‌شان از محبوبیت بازیگران هالیوود شکوه می‌کند و می‌گوید” مگر آنها چه کار قهرمانانه‌ای انجام می‌دهند؟ ما دوست داریم همان الگوهای اخلاقی قدیمی درباره قهرمان بودن بین مردم برگردد.”

بعضی از آنها هم را پیدا کرده‌اند و به صورت تیمی کار می‌کنند. مستندساز خانواده بعضی از آنها را پیدا کرده و در مقابل دوربین او پدران ، مادران و همسرانی هستند که می‌گویند نگران سلامت و امنیت ابرقهرمانشان هستند.

رئیس دپارتمان پلیس و یک روانکاو تقریبن بیننده را متقاعد می‌کنند با شخصیت‌های روان‌رنجوری طرفیم که ممکن است حتا برای خودشان خطرناک باشند.

4 اما ابرقهرمانان همه این اتهامات را می‌دانند ولی جدی‌شان نمی‌گیرند.سعی نمی‌کنند از خودشان، از سلامت روانشان دفاع کنند. وقتی در یک مایلی جشنواره کامیک‌کان که محل تجمع علاقه‌مندان به ابرقهرمان‌هاست بی‌خانمان‌ها از سرما می‌لرزند، ترجیح می‌دهند وقتشان را به توزیع جوراب و لباس گرم و غذا بین آنها بگذارنند.

فیلم همچنان برای ما این عبرت تلخ را دارد که جامعه‌ای که در آن ایده “قهرمانی” مرده باشد، برخلاف نظر خیلی‌ها ، چقدر می‌تواند بی‌بضاعت و حقیر و ناامن باشد.

تریلر فیلم را اینجا ببینید و   کل فیلم را از اینجا تورنت‌ کنید.

5  فیلم با نقل قولی از انیشتین آغاز می‌شود:

جهان جای ناامنی‌ست. نه بخاطر کسانی که اعمال شیطانی انجام می‌دهند. بلکه بخاطر کسانی که می‌بینند و کاری نمی‌کنند.

با سپاس از یوسف اسفندیازی عزیز که فیلم را بهم معرفی کرد

  • بایگانی

  • دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 113 مشترک دیگر بپیوندید