زندگی در “برهه حساس کنونی”

ژانویه 25th, 2012 § 22 دیدگاه

1 تمام سالهاي کودکي‌م در جنگ گذشت. جنگ براي ما به قدر صبح جمعه با شما بديهي بود. آن را به عنوان يکي از قواعد جهان شناخته بوديم.مدام از تلويزيون مي‌شنيديم که ما در برهه حساس کنوني هستيم.  بعد جنگ از بزرگترها مي‌شنيديم که بايد صرفه‌جويي کرد و مراقب بود. چون تازه جنگ تمام شده و ما در برهه حساس کنوني هستيم. خودمان بزرگتر شديم سيدخندان آمد و سوپري محل‌مان شيريني داد.بعد بحران‌ها يکي بعد ديگري و اين بار خودمان کشف کرديم که بعله..در برهه حساس کنوني هستيم.

2 همه کساني که صحبت از “برهه حساس کنوني” مي‌کنند قصد اغراق و زياد کردن پياز داغ ندارند. مسئله اين است که بشر هميشه در برهه حساس کنوني‌ست.  تا حالا ديده‌ايد کسي بگويد دوره‌اي از تاريخ غيرحساس و الکي بوده.خصوصن دوره حيات خودش؟

3 دلار، تحريم،‌جنگ …اين عادت خبرهاي بد است که به هم سور مي‌زنند.خب بعدش؟‌ گيريم در  مسابقه بدبخت‌ترين موجودات – در کل جغرافياي و تاريخ -جهان کاپ گرفتيم.بعدش؟

4 قرار بود دو دوست ازدواج کنند اما گير يکي از خانواده‌ها بيماري آقا اسماعيل بود. آقا اسماعيل سالخورده و بيمار، خورشيداش لب بوم بود و بيم اين مي‌رفت که با رحلت ناغافل کل مراسم را به هم بريزد. سرانجام بعد کلي کش و قوس زور بچه‌ها چربيد. نشان به اين نشان که الان بعد نه ‌سال آخرين خبري که از آقا اسماعيل شنيدم اين بود که صبح‌هاي جمعه با دوستانش مي‌رود کوه.

5 خيلي‌ها را ديده‌ام – يک وقتهايي خودم يکيش- که همه چيز را متوقف کرده‌اند بابت اين که ببينند: “بلاخره” چي ميشه؟ غافل از اين که بلاخره‌اي در کار نيست. يه چي ميشه ، بعدش يه چيز ديگه، بعد باز يه چيز ديگه و آدم پير مي‌شود. تاريخ اين شکلي است اصلن. کدام “بلاخره”؟ که همه‌مان همواره در برهه حساس کنوني هستيم.

6 به نظرم بد نيست – يک بار براي هميشه- درباره حساس بودن اين برهه، خبرهاي بد و بدتر ، جبر جغرافيايي و آقا اسماعيل ، پيش خودمان موضع بگيريم. صاف و ساده‌اش اين است که ژن‌هاي بي‌رحم خودخواه که به جهان آمده‌اند تا خود را تکثير کنند و نوع بهتري بسازند، بدون توجه به نگراني‌هاي ما،‌ بدون توجه به سيگارهاي ناشتا و اوضاع اقتصاد ، به کارشان ادامه مي‌دهند. هميشه همين‌طور بوده و خواهد بود.

7 همچنان وقتي خيلي تنگ‌ام مي‌گيرد ياد تکه‌هايي از تاريخ مي‌افتم که براي تلخي و وخامت  مي‌توانند مثال باشند. از حمله مغول گرفته تا کوره‌هاي آدم سوزي. و بدترين‌شان- از حيث کش آمدن- قرون سياه وسطا. به ژن‌ها فکر مي‌کنم. به آدم‌ها. به کساني که اين دوره‌ها را تجربه‌کرده‌اند. نه تنها تجربه‌ کرده‌اند بلکه تمام دوران زندگي‌شان را آن ميان گذرانده‌اند. مي‌توانم تصور کنم که آنها هم سر آخر عاشق‌شده‌اند، بيمار شده‌اند.خوشي‌هاي روزمره کشف کرده‌اند. کار کرده‌اند. آسمان را نگاه کرده‌اند. چپق کشيده‌اند،‌ به هم پيچ و تاب خورده‌اند.

8 اصلن ما چطور مي‌توانيم زندگي کامل ميليون‌ها انسان را در دو کلمه ” قرون وسطا” خلاصه کنيم؟

9 برچسب‌هايي مختصر و مفيدي که تاريخ‌دانان روي زندگي ما خواهند گذاشت به درد ما نمي‌خورد. باخت است اگر بخواهيم خودمان را هم از منظر آن تاريخ‌دانان نگاه کنيم. ما هم مثل همه آنها که بوده‌اند و خواهند بود آدمياني هستيم. روياهايي داريم. لذت‌ها و ناخوشي‌هايي داريم. زورمان به تغيير چيزهايي مي‌رسد، به چيزهايي نمي‌رسد. بايد بتوانيم بعد اين که کاپ ماتم را گذاشتيم روي تاقچه ، مثل ماهي بلغزيم در هزار دهليز تو به تو. بسازيم زندگي خودمان را.

10 اين رندي ماست. يادش مي‌گيريم و يک روز يادش خواهيم داد.

11  به همه‌شان بخنديم بلند قاه قاه

هفتمین کارگاه نوشتن خلاق بیگ اسلیپ برگزار می‌شود:

دسامبر 26th, 2011 § 4 دیدگاه

مدرس: سروش روحبخش

مدت : 8 جلسه یک‌ساعت و نیمه
زمان : روزهای پنجشنبه از 13 تا 16 به مدت یک‌ماه
آغاز دوره: ( احتمالن) پنجشنبه ۸ دی‌ماه
هزینه: هشتاد هزار تومن
حداکثر ظرفیت کارگاه: ده نفر

بخاطر محدودیت ظرفیت، ملاک اولویت زمان ثبت‌نام خواهد بود.

برای آگاهی از شرایط ثبت‌نام یک ایمیل خالی به
bigsleep.workshop@gmail.com
بفرستید.

سوالات دیگر را از اینجا بپرسید.

غربتی‌ها

دسامبر 19th, 2011 § 8 دیدگاه

1 رسوم تقویمی، کابوس ما غربتی‌هاست.

2 چهارده سال است که مقیم پایتخت‌ام. با نزدیک‌ترین قوم و خویش هزار کیلومتر فاصله دارم. انکار نمی‌کنم که این دوری و دوستی خیلی جاها نتیجه بدی نداشته. اما تعطیلات و عید‌ها و شب‌های چله یادم می‌آورد که غربتی هستم.

3 غربتی‌ها به تدریج معاشرت با دوستان را جایگزین رفت‌و‌آمد با خانواده می‌کنند. خب همه چیز تا اینجا خوب است.خانواده این دوستان هیچ‌وقت هووی رابطه شما نیست. مگر تعطیلی کذایی از راه برسد. روز یا شبی که هیچ کس در دسترس نیست. چون همه عذر موجهی دارند. به دلخواه یا اجبار کنار خانواده‌شان هستند. و در این ساعات است که یادت می‌افتد غربتی هستی.

4 غربتی باید دوستان غربتی هم داشته باشد. باید کنار دستش غریب و جامانده و تنهامانده روزگار داشته باشد. غربتی‌ها باید بیاموزند که هم‌خون و هم‌پیمان شوند. خانواده هم باشند.

5 روزی را تصور می‌کنم که بزم ما به قدری گردن‌کلفت شده که دوستان دیگر از پیش خانواده‌شان جیم می‌زنند تا این جشن یا تعطیلی را کنار غربتی‌های مقیم مرکز باشند.

6 روزی می‌رسد که  می‌فهمی غربتی بودن ربطی به تجربه هجرت ندارد. چیزی‌ست در روح و روان آدمیزاد.خار است. ژن است. نکبت یا سرخوشی‌ست.مفهومی‌ست ورای کیلومتر.

7   ” … روح من
محزون و غمگین
در گوشه‌ی پنهانی از باغچه‌ی پر گلم
به ولگردی‌اش
ادامه خواهد داد..”

خوان رامون‌ خیمه‌نز

طبقه من، حراج

دسامبر 7th, 2011 § 48 دیدگاه

1 فرض کنید دست و بالتان را بابت ممیزی باز بگذارند و بگویند می‌توانی یک فیلم بسازی برای تخریب طبقه متوسط. نتیجه کار احتمالن چیزی تو مایه‌های تهران من، حراج یا شرایط خواهد بود.

2 مگر نه این است که سالهاست قصد دارند طبقه متوسط شهری ایران را به فساد و بی‌بند و باری متهم کنند؟ بگویند تنها دغدغه این طبقه مست‌شدن و رقصیدن و هم‌خوابگی‌ست؟‌ دو فیلمی که گفتم مستقیمن آب میریزد به آسیاب همین ایده‌ها.

3 سازندگان جفت این فیلم‌ها پرستیژشان این است که دارند درباره مشکلات و محدودیت‌های جامعه ایرانی صحبت می‌کنند. اما گیر کار جایی‌ست که گویا نه تجربه زندگی این طبقه را دارند نه تصوری از بدمن‌های قصه. و بدتر از همه توانایی‌شان در قصه‌گویی سینمایی خیلی بهتر از حاج‌فرج‌ یوزارسیف نیست.

4 چند سال پیش باشگاه خبرنگاران  گزارشی به شیوه دوربین مخفی ساخته بود. یعنی مثلن دوربین مخفی بود. گفتگو با یک جوان عرق‌خور. طرف نشسته بود در یک اتاق نکبت‌زده. روی دیوارش هم یک پارچه بود با این نوشته : pop music .احتمالن در وب باشد اگر کسی حال جستجو داشته باشد. بعد جوان دانشجوی عرق خور قصه قرار بود اهل موسیقی و هپروت باشد. ولی سازندگان فیلم کذایی به قدری از ماجرا پرت بودند و میزانسن‌شان آنقدر کودکانه بود که فقط می‌شد به استکان آبی که طرف می‌خورد خندید. در فیلم شرایط هم نماز‌خوان فیلم نمازی می‌خواهند که نه مال اهل تسنن است نه مال شیعیان. سجده‌ای می‌کند که بیا و ببین. همه‌چیز باسمه‌ای‌ست. هم آدم اگر می‌خواهد قصه آدم عرق‌خور را تعریف کند باید آداب عرق‌خوری بداند هم کسی که می‌خواهد شخصیت‌اش نماز‌خوان باشد، نماز کسی را دست‌کم نگاه کرده باشد.

5 از تصویر مضحک و ابلهانه‌ای که این دو فیلم از لایف‌استایل دور و بری‌هام ساخته شرمگین‌ام. از هم‌سویی شوم این تصاویر با تریبون‌هایی که به قدر کفایت خفت‌مان می‌کنند عصبانی‌ام. این ما نیستیم. این زندگی ما نیست. ما این الکی‌خوش‌های بی‌بته خنگ هپروتی نیستیم. که اگر بودیم وضع‌مان به از این بود. لازم هم نمی‌شد ماشین دزدی از رومان رد شود. دو بار.

قانون بقای حسرت

دسامبر 7th, 2011 § 5 دیدگاه

1 هر انتخاب یعنی قید ده‌ها انتخاب دیگر را زده‌ایم. ده‌ها زندگی نکرده.ما تا ابد محکومیم درباره راه‌های نرفته خیال‌پردازی کنیم.

2 مقدار کل حسرت در زندگی ثابت است.حسرت‌ها از بین نمی‌روند. از شکلی به شکل دیگر تبدیل می‌شوند

3  إن الانسان لفی خسر…

خواهند دید

دسامبر 5th, 2011 § 23 دیدگاه

1 هشت سال پیش پایان جهان را دیدم.

2 آذر سرد 82 گرسنه و بی‌پول و یه لاقبا دنبال خانه می‌گشتم. صاحبخانه پیشین اهریمنی بود که اگر کسی تعریف می‌کرد باورم نمی‌شد وجود خارجی داشته باشد. پولمان کم بود. تنها بودیم. هوا سرد بود.  و اهلش می‌دانند که ترکیب تنهایی و گرسنگی و سرما می‌تواند بالش‌ها خیس کند.

3 یک چند بنگاهی رفتم . وسع‌ام را که شنیدند ابراز تاسف کردند و سری تکان دادند. بعد چند غروب فرساینده بی‌ثمر سر در آوردم از بنگاهی نبش میدان توحید. همان جا دم در روی صندلی نشستم. قیمت‌ام را گفتم و در دل با خودم قرار گذاشتم تا جوابی که می‌خواهم نشنوم از این جا بلند نخواهم شد.

4 مرد میانسالی بود. به خیابان نگاه می‌کرد. جوابم را نداد. فکر کردم زیادی زیر لبی گفته‌ام. داشتم تکرار می‌کردم که  آرام سرش را برگرداند.لبخند تحقیر آمیزی زد و گفت : “نچ. این ورا مال تو نیست. نگرد.” از روی صندلی بلند شدم. بلند شدنی. پایان جهان.

5 باقی قصه هپی اند است. از قضا روز بعدش همان ورا – که مال من نبود- با یکی از انسان‌ترین بنگاهی‌ها و بهترین صاحبخانه‌های جهان ملاقات کردم. آپارتمان فوق‌العاده‌ای را به قیمت فوق‌العاده قرارداد بستم و از آن زمان تا سالها بعدش هر روز از جلوی ویترین مردی رد می‌‌شدم که ناقوس پایان جهان را را به صدا در آورده بود. همیشه فکر می‌کردم یک روز می‌روم یقه‌اش را می‌گیرم و می‌گویم :‌”دیدی؟‌ دیدی؟ “

6 دیگر از هیچ “نچ‌”ی نمی‌ترسم.بدترین‌هاش را شنیدم و به قدری عمر کردم که بدانم هیچ‌کدامشان جدی نبوده. تعدادی بازی‌ام نداده‌اند که چند سال بعدش ناچار شدند برای ورودم به بازی نازم را بکشند. از کسانی نچ شنیدم که بعدها برای فراموشی گذشته استاد صدایم کردند. انکار نمی‌کنم از این بازی دائمی روزگار راضی‌ام.

7 حالا دارم اینها را می‌گویم که هر بار “نچ”ی شنیدید و صدای ناقوس پایان جهان به گوشتان خورد یاد این قصه واقعی بیفتید. شما هم لبخندی بزنید و در دلتان بگویید: “‌خواهیم دید.”

حتا اگر دوست داشتید بگذارید مثل آدم بدجنس کارتون‌ها چشمتان برقی هم بزند. قول می‌دهم دیر یا زود خواهند دید.

8 پایانی در کار نیست. ناقوسی در کار نیست…

پنجمین کارگاه نوشتن خلاق بیگ اسلیپ برگزار می‌شود:

اکتبر 22nd, 2011 § ۱ دیدگاه

مدرس: سروش روحبخش

مدت : 8 جلسه یک‌ساعت و نیمه
زمان : روزهای پنجشنبه از 13 تا 16 به مدت یک‌ماه
آغاز دوره: ( احتمالن) پنجشنبه ۵ آبان
هزینه: هشتاد هزار تومن
حداکثر ظرفیت کارگاه: ده نفر

بخاطر محدودیت ظرفیت، ملاک اولویت زمان ثبت‌نام خواهد بود.

برای آگاهی از شرایط ثبت‌نام یک ایمیل خالی به
bigsleep.workshop@gmail.com
بفرستید.

برای سئوالات دیگر ایمیل پر به
s.roohbakhsh@gmail.com

گربه‌های خوب به بهشت می‌روند،‌گربه‌های بد همه‌جا

اکتبر 20th, 2011 § 9 دیدگاه

Smelly Cat, Smelly Cat,
?What are they feeding you
Smelly Cat, Smelly Cat
….It’s not your fault

Phoebe Buffay

  آيا چون ایران شبیه گربه‌است ما شاهد این تعداد گربه سرگردان در خیابان‌ها هستیم؟ آيا خیابان‌های ایتالیا پر از لنگه چکمه‌های گمشده است؟

گربه‌ها همه جا هستند. همزیستی با آنها – بیرون جستن از جاهای غیر منتظره، ناله‌های جفت‌گیری بهاره، زوره‌هایی شبیه نوزاد آدمیزاد …-اینقدر برایمان عادی شده که یادمان می‌رود این پستاندار کوچک زمانی در دوران باستان واسطه جهان مردگان بودند. پرستش و مومیایی می‌شدند و رویای تعداد کثیری از نیاکان ما احتمالن پر از میو میو بوده.

این نوشته درباره چهار گربه مشهور است.با احترام به همه گربه‌هایی که نامشان ذکر نشده از جمله گربه های اشرافی ، گربه آوازه‌خوان،گربه سگ ،فلیکس گربه، گربه نره، گربه بازرس و…

گربه چشایری

اول نیش بازش هویدا می‌شود بعد خودش. موذی و نیمه‌مرئی بالای درختی چمباتمه زده و به آلیس گمشده جوابهای دوپهلو و کنایه‌آمیز می‌دهد. او کسی است که اولین بار چشم آلیس را بر این حقیقت می‌گشاید که جهان دیوانه‌خانه‌ای بیش نیست و صرف حضورمان نشان می‌دهد که دیوانه‌ایم. لوئیس کارل گربه چشایری را بیش از یک و نیم قرن پیش در آلیس در سرزمین عجایب خلق کرد.درباره خاستگاه  نام این جانور موزمار که کلی رازهای پنهانی می‌داند و نمی‌گوید و لبخند از دهانش نمی‌افتد بحث و نظر فراوان است. اما فارغ از نام غریبش همیشه پای ثابت انواع اقتباس‌های وفادار و بی‌وفا از آلیس است و چند باری کاراکتر و نامش به عالم ترانه‌سرایی و موسیقی هم راه پیدا کرده.

تام

در کنار سیلوستر یکی از بدشانس‌ترین گربه‌های عالم. تام از 1940 تا کنون در تعقیب جری‌ست. در مقابل بلاهایی که طی هفتاد سال اخیر سر او آمده فیلم saw رومانتیک محسوب می‌شود: کنده شدن سر، در آمدن چشم‌ها از حدقه، پاره شدن قلفتی پوست، گیر کردن زبان لای تله‌موش، انفجار دینامیت در شکم و …. تام بارها با شکنجه‌گر کوچولو‌اش آشتی و صلح می‌کند. در چندین اپیزود حتا با او علیه خصم مشترک متحد می‌گردد. تام  یکی دو باری هم عاشق می‌شود. به Toodles Galore لوندجفاکار دل‌می‌بازد ، شکست عشقی می‌خورد و در پایان اپیزودی تلخ در فکر خاتمه زندگی‌اش جلوی ریل قطار می‌خوابد.

تام ابژه فرافکنی همه تمایلات سادیستی ماست. هفتاد سال که سهل است، او محکوم است تا پایان جهان از موش زرنگ فسقلی رکب بخورد.

گارفیلد

گربه‌ترین گربه عالم.اسوه تن‌پروری و بخور و بخواب. مظهر لایف‌استایل محبوب اما دست‌نیافتنی اغلب ما.گارفیلد لوس،خودخواه و تنبل است با این حال ایده‌هایش اغلب فیلسوفانه و قابل تامل‌اند. خالقین گارفیلد احتمالن با ابیات حافظ آشنا نبوده‌اند و گرنه گویی برای این کلاف چاق نارنجی سروده که :‌ دولت آن است که بی‌خون دل آید به کنار/ ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست

گارفیلد درون همه ماست.

گربه چکمه پوش

گربه سرتق و حیله‌گر پسر فقیر روستایی را به شاهی می‌رساند. همه جا پسرک را “‌سرورم مارکوس کاراباس” معرفی می‌کند و کی به حرفهای لفظ قلم گربه‌ای که چکمه به پا دارد شک می‌کند؟

گربه چکمه‌پوش اواخر قرن هفدهم خلق شد. به سرعت میان قصه‌های کودکان جا باز کرد. با این به شکل عجیبی آن‌قدر بخت‌یار نبود که در عالم سینما نسخه آبرومندی و مشهوری دست و پا کند. تقدیر این بود که خیلی‌ها گربه چکمه‌پوش را از “شرک” بشناسند. گربه‌ای که گرچه ربطی به داستان اصلی ندارد اما همان جنتلمن‌موآبی و اطوار قدیمی‌اش را حفظ کرده. و ویژگی یونیک دیگری هم بهش اضافه شده: خودمظلوم سازی تکان‌دهنده و دل‌نرم‌کنی عاجز کننده‌اش. کافی‌ست وقتی چیزی می‌خواهید چشم‌هایتان را – اگر بلدید- شبیه گربه چکمه‌پوش شرک کنید.

تقدیم به فرشاد رستمی، ناخدای همه گربه‌های گمشده تهران

شکار آخر

اکتبر 5th, 2011 § 7 دیدگاه

1 این یک اعتراف است.روزگاری شکارچی بودم. خیلی قدیم. شکارچی ارواح سرکش.

2 بیست سالم بود و گمان می‌کردم تقدیرم این است. که آن “فرزندان ناهمگون”‌ را کشف کنم و به قدری که بلدم دستشان را بگیرم. بهشان اعتماد به نفس بدهم، قله‌ها را نشان‌شان بدهم تا ببینند که بیراه نمی‌روند و در مقابل جماعت خاکستری و طعنه‌زن پوست کلفت‌شان کنم تا راه خودشان را پیدا کنند. احساس می‌کردم همه این فرزندان ناهمگون به قدر من خوش‌‌شانس نبوده‌اند که در نوجوانی با هولدن کالفیلد و فیه‌مافیه و گل‌صدبرگ و گزارش به خاک یونان آشنا شوند. و حالا وظیفه من است که حامی‌شان باشم.

3 از اعتماد به نفس و ایمان آن خود بیست ساله تعجب می‌کنم. خنده‌ام می‌آید و بفهمی‌نفهمی تحسین‌اش می کنم.

4 این من بودم: دم دم‌های غروب پیراهن نخی آبی کمرنگ می‌پوشیدم با جین. تسبیح سرخی ( که خودش قصه داشت) می‌انداختم به مچ دستم. و از خوابگاه می‌زدم بیرون. به سمت پارک لاله. هدف‌ام؟ شکار روح…

5 این که چطور ارواح را شکار می‌کردم را نه می‌توانم توضیح بدهم و نه  خوب به خاطر دارم.

6 یادم هست که چطور یک شب عجیب برای “مهدی” رفتم پای منبر -  دو زانو نشسته بود روی زمین و من چهار زانو روی تخت‌ام- و بعد دو تن از عجیب‌ترین دوستان هم شدیم. یادم هست یکی از همین شب‌ها “پیمان” در پشت‌بام خوابگاه شکار شد. به دلایلی تنها تکه‌ای از صحبت‌مان را یادم هست که درباره سیرن‌های اودیسه بود. که هر که در گوشش موم نریخت غرق شد. وباز دوستی عمیقی شکل گرفت…

7 با مرور دفتر خاطرات آن دوران احتمالن ماجراها را دقیق‌تر بخاطر خواهم آورد. اما به عمد در ورق زدن دفترها خودداری می‌کنم. نگرانم که “ترس” هم به احساسات عجیبی که درباره آن دوران دارم اضافه شود.

8 آدمیزاد بزرگ می‌شود. عاقل می‌شود و به تدریج می‌فهمد نجات جهان (‌از چی؟) ناممکن و کودکانه است. همچنین اگر احتمالن پیش روانکاو حاذقی برود، او برایش توضیح می‌دهد که قرار گرفتن مدام در مقام پیر و مرشد نه تنها از برخی مشکلات کودکی ناشی می‌شود بلکه اصلن برای زندگی عادی زیان‌آور و نابودکننده است. حتا اگر هیچ‌کدام از اینها رخ ندهد احتمالن آن قدر درگیر اجاره‌خانه و قسط و قبض می‌شود که شکار ارواح سرکش از سرش بیفتد.

9 پس نوشته‌ها شدند شکارگاه من. مثل قبل نیست که با کسی رو در رو شوم و در معبد شائولین خودمان بنشینیم و مراقبه کنیم.یا آن قدر جان و وقت و  ایمان داشته باشم که با آدم‌های حقیقی سر تجربه‌ام از زندگی و دنیا چانه بزنم.کدام راه و بیراه که خودم- مثل همه آدمیزادان بخت‌برگشته- هر روز به صراطی‌ام. اما عادت‌های خیلی قدیمی راحت دست از سر آدم برنمی‌دارند. این شد که نوشته‌ها شدند شکارگاه من. وقتهایی از خودم راضی‌ام که از هزار قلابی که در خلاء ول کرده‌ام ، یکی‌شان تکانکی می‌خورد. ایمیلی می‌رسد. مسیج‌ای می‌رسد. آخ یکی در میاید. با خودم می‌گویم اگر خارخار “آن جهان دیگر” در جان‌اش بیدار شده باشد کار نیک امروزم را انجام داده‌ام و شب راحت می‌خوابم.

10 این که کشف آن جهان دیگر، آن  سرزمین عجایب بدبختی است یا خوشبختی بحث قدیمی است. کدام “فرزند ناهمگون‌” ای پیدا می‌شود که گاهی با خودش آه نکشد و حسرت زندگی عادی را نخورد و بر باعث و بانی مسیری که رفته لعنت نفرستد؟ اعتراف می‌کنم هنوز نمی‌دانم کشف سرزمین عجایب  موهبت است یا نفرین. ولی می‌دانم چون خودم را درگیر کرده – به شکل بدجنسانه ای- هر که را در جهان بتوانم درگیرش می‌کنم. چه بهشت برین باشد چه انبار تاپاله. بله. ما همه با هم هستیم. 

11 عادت‌های  قدیمی راحت دست از سر آدم برنمی‌دارند. هنوز که هنوزه وقتی میان خاکستری رایج همگانی آذرخش روح دیوانه‌ای می‌بینم (‌ روحی مردد بین انتخاب قرص قرمز و آبی مورفیوس  ) خون به سرم می‌دود. دندان‌هایم را روی هم فشار می‌دهم که سرم را بیاندازم پایین و به بدبختی خودم برسم. که برنگردم و بهش نگویم من درست همینجا ایستاده بودم که تو ایستادی. در خیالم خودم را می‌بینم که شده‌ام خرگوش آلیس. تعمدن جلویش خودی نشان می‌دهم و ساعت جیبی‌ام را نگاه می‌کنم و زیر لب غرولندی می‌کنم که : خیلی دیر شده! بعد سر می‌خورم داخل تونل سرزمین عجایب. جوری که مطمئن شوم کسی که سرش به تنش‌اش بیارزد می‌داند خرگوش حرف نمی‌زد و ساعت جیبی ندارد و من باب کنجکاوی حتمن پشت سر من وارد دالان تاریک می‌شود و زندگی‌اش برای ابد تغییر می‌کند.

12 دیگر تقریبن همیشه سرم را می‌اندازم پایین و می‌روم سراغ زندگی خودم.

ولی مثل همه شکارچی‌های بازنشسته این حق را برای خودم قائل‌ام که روزی شکار آخرم را بکنم. آواز قویم را بخوانم و شکارچی دیگری بسازم…

” کودکی نزدیک پدرش کار می‌کرد و قلب من از این آرزو به درد آمد که کاش می‌توانستم او را با خود به سر راه‌ها بکشانم…پس فردا سر صحبت را با او باز کردم. و او چهار روز بعد ترک همه چیز گفت تا در پی من بیاید. چشم‌های او را در برابر شکوه و جلال دشت گشودم و او دریافت که دشت برای او گشاده است. به روحش سرگردانی را آموختم و روح او – که بلاخره شادمانه بود- عاقبت آموخت که حتا از من نیز ببرد و با تنهایی خویش خو کند. “

مائده‌های زمینی. آندره‌ ژید

مرد پاینده

اکتبر 4th, 2011 § ۱ دیدگاه

1 روزگاری مجنونی را می‌شناختم که مسیرش از چهار راه طالقانی بود تا میدان ولی‌عصر.

این تکه را می‌رفت و برمی‌گشت. قدم‌هاش بلند و نامتعادل بود. انگار هیولای دلرحمی در حال قدم زدن در خیابان کوچک ما آدمیزادان ، نگران آسیب دیدن چیزهایی زیر پایش باشد. چیزی بود بین شلیدن و پرواز کردن. یقه پیراهنش پاره ، جلوی سرش طاس بود و دماغش سرخ بود و موهای کم‌پشتش را باد پریشان می‌کرد و آستین‌هایش شلخته برای خودشان ول می‌گشتند.

راه می‌پرید و همین یک جمله را فریاد می‌زد:‌

دخترا…پسرا…به عشق شما زنده‌ام. به عشق شما پاینده‌ام.”

2 هشت سال از آخرین باری که دیدمش گذشته.

گرچه به ندرت تسلیم سانتی‌مانتالیسم‌ی می‌شوم  که به شکل غلو‌آمیزی معصومیت دیوانگان  را می‌ستاید و انسان مدرن متمدن را ( چرا؟) سرزنش می‌کند. ولی بعد این سال‌ها هنوز درباره قصه این مرد خیال‌پردازی می‌کنم. درباره استحاله‌اش. درباره روزی که مرد عاقلی بوده و احتمالن روی این پیراهن آبی‌کمرنگ‌اش کت می‌پوشیده. درباره آنچه به سرش آمده. و ترجیع‌بند غریب‌اش.

و اغلب اوقات او را بابت این مانیفیست صریح‌اش می‌ستایم. بدم نمی‌آید می‌‌شد گاهی انفجار شیدایی را اینقدر راحت بیرون ریخت.

3 اول از ذهنم می‌گذرد کاش جوری کسی بهش برساند که یکی درباره‌اش نوشته و یادش را گرامی داشته. خیلی سریع یادم می‌افتد : چه اهمیتی می‌تواند داشته باشد؟

برای مردی که به عشق ما زنده است. که پاینده است.

  • بایگانی

  • دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید