یه روز یه ایرانیه…
نوامبر 18, 2009
چلچراغ 365 / این لطیفههای سریالی دهه 60 یادتان هست؟ این جوری شروع میشد :” یه روز یه ایرانیه، یه آلمانیه، یه ژاپنیه” و الخ… در اغلب این لطیفهها “ایرانیه” که در برابر تکنولوژی دیگران کم میآورد با رندی معصومانهای توانایی خاصی ( یا چیزی را که فکر میکرد توانایی خاصیست) رو میکرد و بقیه کم میآورند. مثلن در مسابقه بهترین کولر شیشه پیکانش را پایین میکشید.
چرا این لطیفهها دهان به دهان میگشت؟ چرا اصلن تولید شد؟ نیاز همگانی به چه چیزی این مجموعه تلخ ( نسبتا بیمزه) را نقل محافل کرد؟
ایرانی این لطیفهها ندار و به لحاظ تکنولوژیک عقبمانده بود.با این وجود رندی داشت که ما بخاطرش این قصههای تلخ را تحمل میکردیم و حتی از شنیدنش به وجد میآمدیم. ما با ترسیم موقعیت واقعگرایانه هموطنمان و تکرار و بازتکرار آن به هم میگفتیم : خب ، تحمل کنیم. وضع همهمان همین است. اما…لطیفه از یک جای ماجرا شیرین میشود. آنجایی که میگوید:” ایرانیه دید چه کار کنه؟ چه کار نکنه؟ که یکهو..”از این اینجا به بعد است که او برگ برنده دارد. چون سادهدل و معصوم است. چون زرنگ و ناقلا است. یا صرفا چون به کارش ایمان دارد.( اعتقاد او به نتیجه پایین کشیدن شیشه در پیکان احتمالن دیگران را هم درباره خلاقانه بودن این اختراع قانع میکند) این نکته لذتبخش آخر و ترفندی که ایرانیه رو میکرد جای عزت نفس ملی ما را میگرفت. تسلای دل ما بود که هرچند از خیلی جهات از جهان عقبیم اما شیطنت و رندیمان پابرجاست.
این لطیفهها امروز نوستالژی نسلی ست. ” ایرانیه” جوکها و شوخیها خیلی وقت است بازنشسته شده. خوشبین ها میگویند این نشانه خوبیست. نشان این است که دیگر درگیری ذهنیمان ، نگرانیمان نسبت به موقعیت ایران در جهان از بین رفته است.
واقعبینها اما ميگویند میتواند نشانه شومی باشد. میتواند نشان این باشد که ما مدتهاست دیگر به ایرانی بودن خودمان فکر هم نمیکنیم. شاید برای نسلهای تازه ملیت موضوعیت ندارد که حالا دنبال احیا غرور جریحه دار شدهاش باشد.
…و جانم درآمد: آخرین پشتصحنه 40 رویا
نوامبر 12, 2009
رويای سی و يکم : مرکز مشاوره خرگوش بادی
“ناامیدی از پاسخهای قطعی” یا “بازگشت دوباره به دبیرستان” تمهای قابل درکیست که ممکن است گوشه کنار خوابهای دیگر هم دیده شوند. “موقعیت جنزده” هم میزانسن بسیاری از رویاهام است. اتفاقات غیرقابل درک و ترسناک رخ میدهد. این وقایع به قدری با تخیلات دنیای بیداریام- و این روزها با حقایق عینی جامعه!- نزدیک است که معمولن تلاشی برای تحلیلشان نمیکنم. مرکز مشاوره خرگوش بادی اما چه جور چیزیست؟ اغلب روانکاوان خرگوش را – بخاطر زادو ولد چشمگیرش- نماد جنسی میدانند. با این وجود درک معنی مرکز مشاوره خرگوش بادی کمک چندانی در تحلیل رویا نمیکند. ما زمانی قادر به تحلیل رویا هستیم که بتوانیم اجزایش را در ارتباطی ارگانیک با کل و دیگر نشانههای رویا درک کنیم. دو تا شدن برادرم – بخاطر استرس امتحان- و اعمال مسخشده شوهر عمهام همچنان برایم نامفهوم است.رويای سی و دوم : دوزخيان معصوم کوچهها
تحلیل و تفسیر را بفرستیم مرخصی! فرض کنید این یک قسمت از سریال سوپرنچوال است( هر چند انصافن اپیزود به این خوبی ندارد!) ایده کودک/ هیولا تا ابد ترسناک میماند. چه در جنگیر باشد، چه دوقلوهای صامت تلالو، چه پسرک لخت ژاپنی کینه. کودکان نقطه ضعف بشرند. ما در مقابل بچهها گارد نداریم. بیدفاعیم. بنابراین تصور این که یک بچه بخواهد به آدمیزاد آسیب بزند به شدت ترسناک است. این که یک بازی پلیاستیشن بتواند تعداد زیادی بچه را تبدیل به هیولا کند هم یکی از تمهای ترسناک ژاپن مدرن است. بعدن مشابهش را در ” باشگاه خودکشی” دیدم. جذابیت رویا این است که توانسته یکی از مشکلات رایج فیلمهای ترسناک را هم حل کند: حضور لولو/جن/روح/… در فیلمهای ترسناک همیشه یک مشکل ذاتی دارد. آن هم این است که شما تا زمانی از لولو میترسید که او نبینید. شخصیت اول فیلم ترسناک هم نمیتواند تا ابد در سایه بماند. بنابراین یک لحظه ” هه! این بود؟!” در خیلی از فیلم های ترسناک وجود دارد. چی؟ چشمهاش قرمز است؟ پوزه گرگ دارد؟ آب از دهانش میچکد؟ جذامیاست؟ چی شکل و شمایلی میتواند آدمیزاد را تا آخر فیلم بترساند؟ بعد مدتی غافلگیری از بین میرود و اگر به او نخندید دست کم دیگر ازش نمیترسید. حالا در این رویا ما با یک هیولا و یک شمایل ثابت روبرو نیستیم. اصلن نمیدانیم هیولای بعدی چه جور موجود است. کلکسیونی از پیرزنهای شل وحشی و آدمهای بیدست خزنده.
گذشته از این جزئیات استیصال پایانی خواب هنوز گاهی سراغم میآید. شاید هیولایی که داری با بیرحمی سرش را به دیوار میکوبی، بچه معصوم بیخبری باشد. از یادآوری این حقیقت هنوز برخود میلرزم.ترکیبی از جغرافیای باستانی و حیوان صبور سنگین آرام که معمولن ظهورش نیاز آدم را به کمی واقعنگری نشان میدهد. سال 82 دقیقن نیاز به چه نوع واقعگرایی داشتم؟ چرا هر نقطه دنیا – مثل عقیده کهنی که درباره لاک لاکپشت وجود دارد- باید روی نقطهای از دم فیل باشد؟ رویا به واقعنگری روزمره اشاره دارد. دارد بر یک جهاننگری باستانی ، یک افسانه صحه میگذارد. شاید لازم بوده کمی به جغرافیای قدیمی خودم رجوع کنم. به آموزههای شخصی…
رويای سی و چهارم : آغاز دجال
کلمه ” ضد علی” تا پیش از این خواب به ذهنم نرسیده بود. چه برسد به این که بخواهم یک آنتی ذولفقار را هم تصور کنم. چیزهای هست که باعث میشود به این رویا هم چون یک داستان یا قصه باستانی غیر عادی نگاه کنم. گاهی تصور این که ضمیر ناخودآگاه چطور میتواند مثل فیلمنامهنویسان بزرگ چیزها را ردیف کند و ارتباط دهد سخت است.روایت افسانهای رویا ( شر دارد تحرکاتی را در جهان شروع میکند، پدر خود را برای نابودی فرزند ناخلف فدا میکند ) و تقارن هایش ( دو قلویی که یکیشان خیر است و دیگری شر) و تصاویر سورئالش (کامیونهایی که از داخل هم خارج میشوند) و لحظات شیزوفرنیکش ( آدمها در کنار کلمات کامل میشوند) همهشان نشان از خلاقیتیست که ضمیر ناآگاه با جذب همه چیزهایی که در بیداری خوانده یا دیدهاید میتواند داشته باشد. فارغ از این که شما در بیداری چقدر از این تواناییها بهرهمندید. نکته عجیب اینجاست که من حتی نمیدانستم allo ween ( که با بدن انسانها تبدیل به هالووین میشود) به تنهایی معنی دارد که به فضای رویا بیربط نیست.رويای سي و پنجم: فلاشبک کامل
این رویا هم نسبتی با رویای ” اتوبوس آوارگان ” دارد. آنجا خدا مرجعیست که به تنهایی وظیفه سنجیدن آدمها را عهده دارد. و اینجا یک قاعده بودایی. اگر میخواهی رستگار شوی باید به دیگران کمک کنی. آنها حتمن به تو کمک خواهند کرد؟ نمیدانی. مطمئن نیستی. امیدواری این طور باشد. تعجب نمیکنم اگر در رویایی بعدی بفهمم که آدمیزاد فارغ از این که کمک کردنش اصلن به درد خودش هم میخورد یا نه باید کمک کند. هر چه باشد، …ما همه با هم هستیم.رويای سی و ششم: خرقه سايز کوچک
مشابه این رویا را پیش از این هم داشتهام، شهدخت، گور وسط اتاق یا اودیسه لاک پشتی که هر کدام در موقعیتی دیگر به لزوم محافظت و پشتیبانی قسمتی از وجود، هشدار میدادند. باید از آنها مقابل “والد”ین سرکوبگر یا جامعه بیحوصله محافظت کرد. این رویا بیشتر مربوط به زمانی است که تعارض احساسات درونی با آنچه دیگران انتظار دارند، یا “والد” آدم میخواهد به اوج میرسد.رويای سی و هفتم: شهر
رویا را زمانی میبینم که در انتهای دوران سربازیام. هنوز هیچ دورنمایی از آینده ندارم. طی دو سال وبلاگنویسی تنها کار مفیدی بود که انجام دادم. روزها درگیر کارهای اداری آبزورد محل خدمت بودم و عملن بخاطر مشکل زمان امکان کار روزنامهنگاری جدی هم برایم فراهم نبود. رویا در مورد این ” ابتذال” و ” بیبرنامهگی”هشدار میدهد. معلوم نیست برنامهمان چیست: تعدادی فیلم را به آرشیوی در جردن بفروشیم؟ یا خودکاری گرانقیمت بخریم که باید بخاطرش مکافات بکشیم؟ جردن برای من تنها تداعی کننده یک چیز است : دفتر –آن موقع- چلچلراغ. وقتی میخواهیم فیلم به آرشیو بفروشیم یعنی داریم یک توانایی آرشیویمان را در معرض فروش بگذاریم. روزنامهنگارها خیلی وقتها مجبورند علیرغم میل باطنی چنین کنند. بدون نو به نو شدن، نان قدیمشان را بخورند. که یک نتیجه قاطع دارد: ابتذال و حذف. یا میخواهیم از جردن خودکار گران پر دردسر را بخریم؟ خودکار خودش نشان نو به نو نوشتن است. نوشته نیست. وسیله نوشتن است. اما مکافات دارد. ” چون بیحوصله و خسته و کمخوابم”. کله پاچه خوردن هم گزینه دیگری است. شاید اصلن قانع باشیم به یک لذت کوچک روزمره. هشدارها همینجا تمام نمیشود. مجبورم با عمویم و چهره زخمخوردهاش روبرو شوم. عمویی که در جهان واقعی تصمیم گرفت آرشیو فروش شود. دکمه پاوز را زد و سالها همان ماند که بود. بعد ادامه دارد. دنبال مجتمعی میگردم که سازندهاش یک روزنامهنگار پیر است که حالا بنگاهدار شده و زنش از موسسین یکی از شبکههای سیماست. خب، چه روزنامهنگاری جوانی را میشناسم که همسرش در سیما کار کند؟گفتن ندارد که رویا مرا مثل اسکروچ دارد میبرد به کریسمس آینده. آن روزنامهنگار پیزوری احتمالن خودمم! وارنینگ رویا تمامی ندارد انگار. حالا خطر فاجعه “باسمهای” و “الکی” شدن همه شهر را برداشته. آدمها متوهم و الکیخوشند. “شهر ” یکی از نمادهای خود است که رویا به ندرت استفاده میکند. مگر چیزی تمامیت ارضی وجود روانی ما را ، شهر روان ما را ، تهدید کند.
یادم هست بعد این رویا کمی خودم را جمع و جور کردم.رويای سی و هشتم: ديوانگان بندی
باز رویابین باید تکهای از خودش را از میان تیمارستان نجات دهد. رویای تیمارستان را در دوران دبیرستان زیاد میدیدم. تجربه عاقل بودن در تیمارستان مثل تجربه هولدن کارفیلد بودن است. یکی از تمهای رایج رویای نوجوانان تنها و منزویست. تصویر مولاناگون نان پختن از کتاب برای دیوانگان را هنوز دوست دارم.رويای سی و نهم : توتم
ارنست اپلی در کتاب تعبیر رویا از رویاهایی نام میبرد به اسم “رویاهای بزرگ”. اصلیترین مشخصه این خوابها این است که به محض بیدار شدن دنبال کسی میگردی تا برایش تعریف کنی. او میگوید به تجربه ثابت شده این رویاها به چیزی فراتر از ماجراهای روزانه اشاره دارند و اغلب افقی به اندازه زندگی پیش روی رویابین را هم دربرمیگیرند. این رویا در شمار رویاهای بزرگ من است.
سال 77 بخاطر این که ایده اغلب کاریکاتورها در خواب به ذهنم میرسید همیشه قلم و کاغذ کنار بالشتم بود. زمانی که از خواب پریدم و در تاریکی شروع کردم به نوشتن “جميع حالات و اوساط الاحوال و بيني و بينالله” و حتی تا مدتی بعدش که مشابه این جمله را در یکی از ادعیه پیدا کردم، هیچ درکی از کلمات عربی که مینوشتم نداشتم. نه تا پیش از آن شنیده بودم و نه بعد از آن هرگز در رویا کلمهای عربی به گوشم رسید. قرآن را به فارسی خوانده بودم و در کنکور عربی را به لطف جناب ایاد فیلی 60٪ زدم. کلمه “جلوهگاه” را هم بخاطر ندارم تا پیش از آن جایی شنیده باشم. اشاره به “قلم” و ” آن زن” در جایگاه دو جز مهم زندگی برایم عجیب بود. همه اینها به علاوه لحن آمرانه رویا باعث شد هنوز از یاد این رویای غریب هیجانزده شوم. هر چه میگذرد هم بیشتر سر در میآورم از این که “آمدهایم پیمانه شویم” و آدمیزاد اساسن باید بکوشد که “پیمانهاش پیمانه عشق باشد”. “رسیدن به مجموع و میانه حالها ” مثل همه مفاهیم، وقتی زیاد بهشان فکر میکنیم، برایم از حالت استعاره خارج شده، یک جور بینش توضیحناپذیر شخصیاست که برای روشن شدنش به یک استعاره تازه نیاز است. وقتهایی که نقش “قلم” را در زندگی شخصیم مرور میکنم به یک دید تقدیری میرسم. این که هر وقت “قبلهگاه”م نبوده، قبلهگاهم شده پول یا هر چیز دیگری، به شکر خوردن افتادم . قصهاش را قبلن تعریف کردهام.و” آن زن” …. رویا میگوید یک چیزهایی هست “بینی و بینالله” .خب، همه این صغرا کبرا را چیده بودم که بگویم آدمیزاد باید به حرف رویاهایش گوش کند. فکر کنم وقتش شده کمی به این آموزه عمل کنیم…
پینوشت زمانی که تصمیم گرفتم این 40 رویا را با پشت صحنهشان بنویسم تصوری از چیزی که داشتم میخوردم نداشتم! بیش از انتظار انرژی گرفت. اول نشستم و ده دوازده سررسید خاطرات یک دهه اخیر را صفحه به صفحه ورق زدم و برای رویاهایی که نوشته بودم نشان گذاشتم. ترتیب نوشتن رویاها –جز رویای سیونهم که قرار بود آخرین رویا باشد-کاملن رندوم بود و با توجه به حجمشان و مجال تایپ کردن هر روزم، چیزی را برمیگزیدم. تعدادی از رویاها را هر چند سالها پیش دیده بودم اما بخاطر حس و حال مشابهشان با زمانه و همسانسازیهای ناخواسته، کنار گذاشتم. رویا یک تجربه شخصیست و کسی که حاضر میشود آن را با دیگران شریک شود یا خودش را خیلی جدی گرفته ( کتاب رویاهای آدرنو زیر چاپ است،آدرنو حق دارد خودش را جدی بگیرد!) یا نمیداند که دیگران را به حیاط خلوتش دعوت میکند. با این وجود و در شرایطی که از آنچه باید، نمیشد نوشت با اکراه رویا نویسی را شروع کردم. حالا اما خوشحالم. بخاطر تاثیری که بعضی دوستانم اعتقاد دارند رویشان گذاشته و باعث شده بیشتر به رویاهاشان توجه کنند. و بخاطر جدی گرفته شدن قالب رویا در وبلاگستان خودمان. یک موخره مفصل درباره رویابینی و نکتهها و تکنیکهایش باشد طلب خوانندگان این وبلاگ. که شاید روزی روزگاری نوشته شد. و علیالحساب دین را ادا و وعده را اجرا شده و این پروژه را مختومه تلقی کنند.
فرصت جوابیه نوشتن
نوامبر 10, 2009
چلچراغ 364/ قرار بود دوست نوجوان منتشر شود.سال 82 موسسه تنظیم و نشر آثار امام (ره) میخواست در کنار ماهنامه دوست کودک ، دوست نوجوان را هم منتشر کند. من هم به واسطه سجاد تعدادی صفحه داشتم. یا دبیر تحریریه بودم. خاطرم نیست. رویکرد مجله قرار بود مثل سایر نشریات موسسه مذهبی و انقلابی باشد. آنجا بود که خانمی را بهم معرفی کردند که قلم خوبی دارد و میتواند موضوعات مذهبی را بخوبی برای تینایجر بنویسد.اسمش محبوبه حقیقی بود. یک روز قرار گذاشتیم و آمد دفتر. چادر عربی پوشیده بود. یکی از این چادرهایی هم که چادر است و هم مانتو و آن موقعها خیلی مد بود . مطلب خوبی نوشته بود درباره امام زمان. ولی از زاویه دید یک دختر پشت کنکوری که در یکی از شبهای بیدارخوابی به یاد منجی میافتد. کمی درباره مطلبش و ستونی که قرار بود بنویسد صحبت کردیم. سر نماز شد. همانجا از پر شالش سجادهای درآورد و رفت یک کنج تراس ما ه طبقه 7 بود گمانم. دوست نوجوان در آن مقطع تامین اعتبار نشد و بعدها در زمان دیگری و گروه دیگری درآمد. خاطره این دختر مذهبی جسور اما یادم ماند.
زمستان پارسال چلچراغ مهمان خوزستانیها شد. روز اول مهمان جشن کوچکی بودیم که در میانهاش سرود ” ای ایران” میشد. خوانندگان آمدند و شروع کردند ایران ای مرز پر گهر…. محبوبه در ردیف دوم نشسته بود که از جا برخاست. با دستی بر سینه به احترام. همه جمع نشسته بودند و او خیلی جدی و مصمم ایستاده بود. یک دو نفر کمی نیمخیز شدند. به “من آهنم” که رسید یک نفر دیگر ایستاد. بعد بعدی و بعدی. سرود که پایان رسید همه ایستاده بودیم. برگشتم به چهره بیادای همان دختر عجیبی نگاه کردم که شش سال پیش که آمد دفتر مجله ، سجادهاش همراهش بود.
حضور محبوبه حقیقی ( علیرغم همه بدقولیهای گاه به گاه ) برای هر مجله نسل سومی مغتنم است. کسی که دایرهالعمارف سخنگوی تاریخ شیعه و دفاع مقدس است و مهمتر میتواند از این حوزههای دشوار برای جوانان بنویسد. تلویزیونیها هم این حسن شهرت را درک کرده بودند که چند سال پیش برای نویسندگی مجموعه مفصلی درباره شهدا سراغش آمد. محبوبه چند برابر سن و سال پدرانمان نوشته دارد در ستایش روحالله، در یادآوری سالهای رزم و دفاع، در شناساندن اسلام روزهای نبی و اخلافش به نسلسومیها و در وصف ادعیه تکان دهنده شیعه. بارها و بارها نوشته از همین دعای کمیل که هنگام خواندنش …
***
ماجرای با چادر عربی آمدنش به دفتر مجله را هم من یادم هست هم حافظ خیاوی که اتفاقن آن روز آنجا پیشم بود. با وجود این خودش خاطره را این طور که من تعریف میکنم قبول ندارد. و شاید از این که او را با آن چادر عربی مدل برنامههای تلویزیون خیلی آلامد توصیف میکنم، لجش درمیآید . خلاصه این شده بود شوخی ما که گاهی با یادآوریش در جمع سربه سرش بگذارم.حالا من با نقل و ثبت رسمی این خاطره آن هم در شرایطی که دست خودش از تصحیح ماجرا کوتاه است دارم شیطنت میکنم. تا بهانهای باشد که وقتی دوباره به جمع ما برگشت کلی به این روزهامان بخندیم.
هم فرصت نوشتن یک جوابیه برایش بگذارم. و ته دلمان مطمئن باشیم با میزان لجی که ازش درمیآید، زود از این فرصت استفاده خواهد کرد. خیلی زود.
3-1 پشتصحنه 40 رویا
اکتبر 21, 2009
…
آشنایی که ازش اسم نبردم نسخه معکوس شدهام بود در علایق و نفرتها. در رویا ” سایه”ام بوده احتمالن با همان ویژگیهای یونگیاش. خواب فرآیند سخت فردیت را یادآوری میکند و پیغامش صریح است: با سایهات صلح کن و او را به رسمیت بشناس!
رویای بیست و دوم: شهدخت
تاریخ رویا مربوط به سالهای سختی است. اواخر سال اول دانشگاه که بعد همه شورها و سوزهای نوجوانی در محیط غریبه و ناساز احساس اخراج آدم از بهشت عدن را داشتم. از همه کسان و چیزهایی که دوستشان داشتم دور بودم و “او” تنهایم گذاشته بود. طبیعی است که ببینم حاصل دندان به هر آزمون عتیق ساییدنم پاداشی بیقدر است. خوابها اغلب سادهتر از چیزی هستند که به نظر میرسند.رویای بیست و سوم: ناقص الخلقه
این میتواند رویای هر پسرجوان 18 ساله منزوی باشد. ” ناتور دشت” کتاب بالینیام بود. عذاب کشمکش با منطق متفاوت زندگی آدمی را وامیدارد تصور کند ناقصالخلقه است. من تماشاگر حیوانات نبودم. من خودشان بودم.
رویای بیست و چهارم : آئولدنيا و استخوانهاي پراکنده
اول این که اسم آئولدنیا از کجا آمد؟ نزدیکترین نام بهش، که بلدم آئورلیانو بوئندیای حضرت مارکز است. حس و حال کلی خواب را میشود درک کرد: باید درصدد پاسداشت یک میراث پنهانی باشم. اینجا شباهت شخصیت رویا با نام خاندان صد سال تنهایی روشنتر میشود. چند ماه پیش از این رویا صد سال تنهایی را شبی یک نفس خواندم و به قدر سالها ایمان در دلم کاشت که ادبیات میتواند گمشدهام باشد. با این حال برای درک جزئیات داستان نوسفراتوییاش باید جزئیاتی از آن روزها یادم باشد که نیست.رویای بیست و پنجم: قلب رازگو
پو کشف هیجان انگیز دوران دبیرستانم بود. با این حال هیچ وقت در عالم بیداری به ایدهای که در خواب راجع به شعر بودن قصهاش مطرح شد، فکر نکرده بودم. این اتفاق که صدایی در عالم خواب توضیحاتی منتقدانه درباره اثر هنری بدهند را پیش از این هم تجربه کردم. در رویایی دیگری کسی درباره کافکا صحبت میکند: “ادبیات کافکا ، بوته خاری است که برای درکش باید آن وسط گیر بیفتی و مجروح و آش و لاش شوی. تنها کسی کافکا را به درستی میفهمد که بدنش از یادآوری خارها و زخمها بر خود بپیچد.” متاسفانه فروید و یونگ چیزی درباره “رنه ولک” ضمیر ناخودآگاه یادمان ندادند!رویای بیست و ششم: دهاتی
یک ساخت شکنی از ساحت شمس. و هر آنچه پرستیدنیست….توضیح بیشتر ندارد.رویای بیست و هفتم: استاد
در حوالی رویای بیست و دوم دیده شد. انگار پیش درآمد آن است. نمیدانم چه میشود که همه نشاط و اعتماد به نفس این رویا سه روز بعد به تلخی پایان رویای شهدخت میانجامد.رویای بیست و هشتم: جزیرههای آزمون
اگر چند تکه زیادی سورئال خواب ( چال کردن سگ مرده؟!) را ازش بگیریم شبیه این افسانههای عتیق میشود. یا این فیلمهای اسلشر تینایجری که درش یک عده جوان که رفتهاند پیک نیک به مجازات این که دستی به سر و گوش هم کشیدهاند، تکه پاره میشوند. با همان سیر داستانی و همان پایان اخلاقی که به تاسی از داستان پینوکیو بچههای نفهم را الاغ میکند. تم آزمون اخلاقی در اغلب رویاهای دو سال اول دانشگاهم وجود دارد. هر چه باشد من از شهری میآمدم که استفاده از ژل مو تابو محسوب میشد (حیف که نمیشود اینجا ماجرای اولین ژل زدنم را تعریف کنم) مدتهاست از این خوابها نمیبینم. خدا میداند آزمونها را پاس کردهام یا ضمیرناخودآگاه دیگر بیخیالم شده!رویای بیست و نهم: مباهله
بار اولی نبود که این بچه شیطان را میبینم. چند بار دیگر هم در رویاها ظاهر شده و حضورش همیشه پایان مشابهی دارد: در حالیکه پیشقراول لشکری وحشیست با دست به من (ما) اشاره میکند و فریاد بیصدا میکشد. یادم هست قصه مباهله (؟) اولیه به قدری برایم تاثیرگذار بود که نتوانستم تحلیلش کنم.رویای سیام: خانه سیمتری
بعد پابلیش کردن این خواب بود که فهمیدم از قضا خواب خانه سیمتری، سیام شده. این یکی خواب را بگذار در شمار آرزو/رویاها. قسمت مهمی از کودکی من در خانه خیابان سیمتری مادربزرگ پدربزرگم طی شد که بخاطر بیاحتیاطی یکی از اقوام رهن بانک رفت و بابت بدشانسیاش ، شد نصیب بانک. آن خانه محل وقوع اغلب خوابهایم است از قدیم تا کنون. هر وقت ضمیر ناخودآگاهم قصد دارد یک خانه به مثابه خود بیاورد وسط قصهاش صاف این پوشه لعنتی خیابان سیمتری را بیرون میکشد و داغ دلم تازه میشود. بار آخری که مشهد رفتم باز سری زدم به دم درش. به کوچههه. شاعر میفرماید: “خونه اونجاس هنوز… ماشینه اونجاس هنوز…”….اخوی آن دستمال کاغذی را هل بده این طرف. ول کن.بگذریم.
.
(ادامه دارد…)
برمیگردیم گل نسرین بچینیم؟
اکتبر 10, 2009
چلچراغ شماره 360: زمین گرد است و ما به هر کجا که برویم سرانجام به نقطه آغاز بازخواهیم گشت. شماره 360 برای ما ارزش نمادین دارد. 360 درجه یک دایره را کامل میکند . داستان نقطهایست که روزی سربههوا و مغرور سفری را آغاز کرده و حالا خود را در خانه پدری مییابد.
چلچراغ جوان برای خیلیها یادآور شلنگتخته اندازی و طنز بیرحمانه بود. ما همه چیز را ، از جمله خودمان را دست میانداختیم و بر همه چیز طغیان میکردیم حتی بر خودمان. روزگار گذشت و گذشت روزگار برخی را پراند، برخی را نشاند و چنانشد که در چند ماه گذشته چلچراغ هم تیغ طنزش نرم شد و شور برآشوبندهاش کمسو. ما نمیدانستیم که از قضای روزگار در حال کامل کردن یک سیکل 360 درجهایم.
این نوشته درباره همینچیزهاست. درباره رسیدن به نقطه آغاز و طی کردن تمام آن 360 درجه لعنتی عزیز .
بازگشت گودزیلا
بچه که بودیم و فیلم اکران شد، فکر کردیم فقط گودزیلا است که برمیگردد. بعدها بود که فهمیدیم اغلب هیولاها دوباره برمیگردند. بازگشتی توام با انتقامی سختتر. آیا سینما در بازگرداندن قاتلها و هیولاها از طبیعت الهام گرفت یا جهان بود که بعد این فیلمها بلد شد شمشیر داموکلس بازگشت شر را بالای سر ما نگه دارد. به هر حال سینما در بازگرداندن بدمنهایش سابقهدار است. از قاتل خنجر به دست هالووین گرفته تا فردی کروگر صورت سوخته ، حتی دخترک ناخنشکسته فیلم حلقه بارها و بارها از جهان مردگان بازگشتند.
نمای آخر همه فیلم های ترسناک جهان ، بعد این که ما خوشدلانه فکر کردیم هیولای بدکردار سوخته و ترکیده، این است: دستی ذلیلمرده از زیر آوار بیرون میآید.
بازگشت اودیسه
بازگشت اودیسه برای تاراندن خاستگاران مزاحم همسر تنها ماندهاش ، یکی از مهمترین بازگشتهای عالم درام است. از آن روز به بعد هر وقت یک قصهنویس کلک میخواست فیلمنامهاش را جایی آب کند، خمی به ابرو میانداخت و میگفت: داستانم درباره “سفر اودیسهوار” فلانی است به فلان جا.
این اصطلاح “سفر اودیسهوار” را شما هم یادبگیرید ضرر نمیکنید. یک وقتهایی استفاده ازش ، از ترکاندن هزارتا حباب پلاستیکی پاکت نامه بیشتر میچسبد.
فیلم بازگشت
برای لذت بردن از فیلم “بازگشت” لازم نیست بتوانید اسم کارگردانش “آندری زیویاگنیتسف” را حفظ کنید یا خیلی کشته مرده روسیه باشید. پدری برمیگردد ( از یک سفر اودیسهوار؟!) تا تربیت بچههای رهاشدهاش را از سر بگیرد و مرد بارشان بیاورد. برای این که داستان لو نرود همین قدر بدانید که اسطوره محبوب ” مرد بار آوردن” و باج دادن به خشونت این بار چنان به ضد خودش بدل میشود که بازیگر نقش پدر آخر فیلم میمیرد و بچهها که یادگرفتهاند مثل “مرد” قبر بکنند ، جنازه را مثل سگ دفن کنند.
وسط این همه آموزه کثافت که میگوید برای زنده ماندن باید خشن بود، فیلم بازگشت گوهر درخشانیست که یادمان میدهد خشونت جز به درد قبر کندن نخواهد خورد.
بار دیگر شهری که دوست میداشتم
کتاب بالینی چند نسل کتابخوان ایرانی. تم بازگشت به سرزمین پدری خصوصن برای کسانی که شور و شر اول بیست سالگی را رد کرده باشند به قدری جذاب است که کمتر فیلمبینی میتواند در برابر ” سینما پارادیزو” و کمتر کتابخوانی در برابر داستان عزیز نادر ابراهیمی مقاومت کند. روزی ضعیف بودیم و آنجا بودیم.کوچک بودیم و آنجا بودیم. شاید درباره رهایی و فرار خیال پردازی کرده باشیم. حالا که بزرگسال شدهایم، حالا که هجرت کردهایم، وسوسه کننده است که بازگردیم. بازگشت به همان خیابانها و خانهها. اینبار خالی از نگرانی یا ترسهای کودکی. قویتر. بار دیگر شهری که دوست میداشتیم.
بازگشت مد
همین چند سال پیش بود که اگر عکاسی هوس میکرد تعدادی از عکسهای اول انقلاب را بازسازی کند حداقل مشکل لباس و شمایل آدمها را نداشت. پاچههای گشاد و خط ریشها و عینکهای دستهشاخی و موهای بلند فرفری و کتهای تنگ مخملی برگشته بودند. خیلیها اعتقاد دارند همه اشکال قابل تصور لباس تا تکنون تجربه شد و عالم فشن تنها میتواند در انتخاب و بازگرداندن مدهای قدیمی تاثیر بگذارد. مثلن ممکن است تا چند سال دیگر “جوات”های بزرگمهر خیلی هم آلامد باشند اما خداییش تصور خانمهای آلامد امروزی با مانتوی بنفش اپلدار و کلیپسهای نیمکیلویی و اکلیلهای برقبرقی دور چشم آنقدر بامزه است که حاضریم بخاطر تئوری بازگشت اولدفشن هم که شده شلوار خمرهای بپوشیم.
بازگشت در اینترنت
دیدهاید گوگل وقتی یکی دو حرف را وارد میکنیم خودش براساس بیشترین جستجوها پیشنهادهایی میدهد؟ وقتی ” بازگشت” را تایپ کنید برایتان این لیست را مینویسد:

بازگشت سیاسی
متاسفانه ( گاهی خوشبختانه) عرصه سیاست هم از بازگشت مصون نیست. هیچ حساب کتاب ندارد حزبی که 20 سال سر کار بوده ،سال دیگر هم قدرت را در دست داشته باشد. نمونه دست به نقدش همین انتخابات اخیر ژاپن.
از طرف دیگر هم متاسفانه تضمینی نیست که احزاب و آدمهای تندرو و خطرناکی که مدتی در مغاک بودهاند دیگر بازنگردند ( بازگشت گودزیلا را که یادتان هست؟) حتمن میدانید که پیش از ظهور رایش سوم ، جامعه مدرن آلمان خوشخیال از نظام سیاسی منطقیاش داشت کارش را میکرد. جز عالمترینهای قوم کسی پیشبینی نمیکرد ته وجود این مردمان منظم و عاقل قفلی بود که آدولف هیتلر را کلیدش یافتند و چنان که افتد و دانی این قفل و کلید وحشیانهترین جنگهای تاریخ بشر را رقم زدند.
باز لازم نیست راه دور برویم.جامعه ایتالیا که بعد رهایی از فاشیسم و سردمداران سیاسی خطرناک فکر میکرد تا ابد این تجربه را فراموش نخواهد کرد ، این روزها به مردی رای داده که جدا از بدنامیهای مکرر اخلاقیاش ، به لحاظ آینده سیاسی مشکوک است.
سوار بر پاندول تاریخ تاب میخوریم.
بازگشت قاتل به محل جنایت
آیا قاتل به محل جنایت بازخواهد گشت؟ برای پاسخ به این سئوال لازم نیست قاتل یا مقتول باشید. عقل میگوید قاتل برای پاککردن نشانهها، برای رد گم کردن، یا پاسخ به کنجاوی ویرانکننده سرانجام به محل جنایت بازخواهد گشت. قدیمها قاتلین دزدانه برمیگشتند و سرک میکشیدند به خانه زندگی مرحوم ( مرحومه) . اما از صدقه سر آگاتا کریستی و دیگر دوستان ، قاتلین جدید با فوت و فن کارآگاهان آشناتر شدهاند. شاید به همین دلیل است که ترجیح میدهند بجای بازگشت دزدکی ، پررو پررو مثلن در مراسم ختم طرف شرکت کنند. یا حتی در رثای مرحوم ( مرحومه) سخن بگویند. خدا میداند که ادبیات پلیسی چقدر پیشبینی حرکات بعدی قاتلین محترم را سختتر کرده است.
بازگشت به گذشته
آن رفیقمان درست میگفت: ” ما آدمهای خاطرهبازی هستیم.” چه چیز خاطرات اینقدر جذاب است؟ خاطرات فریز شدهاند. تکان نمیخورند. تحت کنترلاند. شاید به همین علت است که آدمیزاد – خصوصن در زمانهایی که افق چندان امیدبخشی از آینده پیش رویش نمیبیند- رو میآورد به خاطره. به گذشته. ما گذشته را دوست داریم چون آنجا احساس امنیت میکنیم. به ندرت نسلی را پیدا میکنید که احساس نکند گذشته ( دقیقن کی؟) دوران بهتری بود. ” روزهای خوش گذشته” تم اصلی اکثر اولدسانگهاییست که همهمان شنیدهایم. فکر میکنید دقیقن آن دوران طلایی کی بوده؟ یک دهه پیش؟ یک قرن پیش؟ جالب است بدانید که رد احساسات نوستالژیک نسبت به “گذشتهای بهتر” حتی تا عهد عتیق هم قابل تعقیب است. بعضیها میگویند در این عقبگرد تاریخی به بهشت عدن خواهیم رسید. به زمان و مکانی که همه چیز ایدهآل و رویایی بوده است. بی دغدغه ، بیغم. بی استرس.
بعضی دیگر البته اعتقاد دارند این “گذشته خوب” جنبه استعاری دارد و برای هر کسی نسبیست. هر کسی “گذشته خوب” را در دوران کودکی خود میبیند. شاید حتی نقطه آغاز نوستالژی ،خود تولد باشد. کجا امنتر و بیغمتر از رحم مادر؟ خاطرهبازی ما واکنشیست به بزرگشدن. به این حقیقت ناگزیر دردناک. هر جور که به قضیه نگاه کنیم آرامش انتهای راه پاداش کسانیست که خوب این رنج را تحمل کردند. چه پوسته قصه را که ” مرگ” باشد ببینیم. چه منتظر بازگشت باشیم به بهشت عدن.
و چه خوش وعدهایست : انالله و اناالیه راجعون.
بله..بله …ما آدمهای خاطرهبازی هستیم.
2-1 پشتصحنه 40 رویا
اکتبر 8, 2009
…
رویای یازدهم: گور وسط اتاق
خواهر کوچکم ( همچنان که برادرم) در مقطعی از زندگی شخصیت ثابت خوابهایم بوده است. یکی از این دو کودک خواب خواهرم است. چنان که افتد و دانی خواهر کوچکتر افراد مذکر در رویا اغلب اشاره به آنیمای آنها دارد. حالا اگر این خواهر کودک باشد بتواند توامان ویژگیهای “کودک آسمانی” را نمایش دهد، دو چندان باید مورد حمایت و مراقبت قرار بگیرد. در این خواب هم او به دروغ توسط دیگران متهم شده است. باز تعارض زندگی روانی و محیط اجتماعی که برای کودکان رویای تو گور میکند و اگر حواست نباشد با همان اسباببازیهایشان دفنشان میکند.رویای دوازدهم: سلطان مار
در شرایط اجتماعی و تربیتی ما ، سالها طول میکشد تا از شر رویاهای مار رها شویم.این نگرانی به حق و تاریخی است. اژدهای یخزده مثنوی را یادتان هست که وقتی یخش باز میشود جهانی را برمیآشوبد. که “نفس اژدرهاست او کی مرده است؟” اینجا هر چند با یک مار حقیقی روبرو نیستیم. اما طرف اسمش “سلطان مار” است و عامل تمام جنایات خونباری که در مسیر دیده بودیم. ولی این تمام قصه نیست. خواهرم – که گفتم چرا قضاوت و نظرش در رویا بسیار تعین کننده است- او را را بخاطر نیم نقابش شبیه “زورو” میبیند. زورو ظاهرن راهزن و دزد است، اما همه میدانیم که شخصیت مثبتی است و کارش برقراری “تعادل” اجتماع است. شاید وجود “سلطان مار” هم برای تعادل تن و جان همین نقش را داشته باشد.
به هر صورت این رویا احتمالن نشانه نوعی آشتی و پذیرش باشد. چون به خاطر ندارم دیگر از قدرت طوفنده و غافلگیرکننده مار رویاها مضطرب شده باشم.رویای سیزدهم: معمای مجسمه
اعتقاد بر این است که دیدن خواب “خدا” هنگام مواجهه با تجربه روانی عظیم ، شوکه کننده یا منقلب کننده رخ میدهد. شخصن در فهم معنای این خوابها درمیمانم و به ندرت قادر به توضیح تاثیراتش هستم. تاثیرات عمیقی که به جا میگذارند…رویای چهاردهم : خامخوارها
با هر نظریه که بسنجیم نتیجه محتوم و گریزناپذیر هر سرکوبی،آزادسازی مهارناپذیر است. شاید خواب در مورد نتایج پرهیزها و تحریمهای خودساخته هشدار میدهد. شاید با این تصاویر مخوف دارد رویابین را از وجود قسمتهای رنجور و ظلمچشیدهای از روانش آگاه میکند.رویای پانزدهم: قد کشیدن
این رویای پلآستروار برخلاف ظاهر عجیبش به قدر کافی روشن است. مگر ما چیزی جز آشتی تکههای از هم دور افتاده روانمان ، میخواهیم؟ طبیعیست که این آشتیها ، این مجموع شدنها زمانی رخ میدهد که “فیلمی هزار بار تکرار شده” نباشیم. که زنده باشیم و برآشوبیم.رویای شانزدهم : دکتر حقیقت و پسران پرنده
سالهای اول ازدواجم زمان روبرویی با چیزی بود که دیگران مدام سنگش را به سینه میزدند و ما را بخاطر ناآشنایی با آن مسخره میکردند: ” حقیقت” .حقیقتی که نزد دیگران جبرگریزناپذیر زندگی بود.ما باید درکش میکردیم تا میتوانستیم زندگی کنیم. و ما در سختی و بیپولی و بیکاری درکش کردیم.
رویا از “ملکوت” بهرام صادقی و یک دوجین هارور مووی کرهای استفاده میکند تا دست ” دکتر حقیقت” را رو کند. امان از دست این دکتر که اول فکر میکنیم خیلی موجه و علیه سلام است و بعدها گندش درمیآید، میتواند چه زندگی دوزخی برای ما بسازد. که هر زخمی بر بدن کودک رویاست ، دست پلید او در کار است.
رویا انگار انتقام ما را میگیرد. میخواهد حقیقت را – که لقب طعنهآمیز دکتر را بهش میدهد- چندان جدی و مقدس نگیریم.
خوشبختانه حقیقتی که صحبتش را میکردند جبرگریزناپذیر زندگی ما نشد.رویای هفدهم : آجودان
این رویا هم مثل رویای چهاردهم برخلاف ظاهر سیاسیاش ، برای رویابین در شمار هشدارها و تحذیرهای روانی است. رویا مثل سنگ شاقول روان فورا به هر بیتوجهی یا خشونت شخص نسبت به تکهای از شخصیتش هشدار میدهد. این نوع خشونتورزی یا بیتوجهی ، طی سالهای شکل گرفتن شخصیت فرد معمولن ضمن مواجهه با دیگران رخ میدهد. با تکههایی از خودت در جنگی چون با آداب دیگران ناساز است. چون فکر میکنی فالش میخواند. خیلی طول میکشد تا آدم بفهم آن خصلت منفور فالش نمیخوانده. تو میبایست در ارکستر نهایی جای مناسبی بهش میدادی.رویای هجدهم: اودیسه لاکپشتی
این حیوانات هر کدام تکهای از وجود تواند. پس قاعده این است که نگذاری حیوانی بمیرد. یا به محض این که خواب حیوانی در شرف مرگ دیدی نگران شوی و از خودت بپرسی: چه بلایی دارد سرم میآید؟
لاکپشت معمولن قسمتی از حیات بدوی است که نیاز به محافظت دارد. به همین دلیل رویا برایش لاک میگذارد.رویا یا دارد نتیجه یک اتفاق را به اطلاع رویابین میرساند یا نسبت به محافظت بیشتر از تکهای از وجود خود، ترغیبش میکند. خوشبختانه لاکپشت عزیز این رویا با تلاش و پیگیری سرانجام زنده میماند.رویای نوزدهم: هاکسلی
تحلیل جدی رویاهای طولانیتر اساسن سخت است. چون باید هر جزء رویا را در کلیت آن بسنجی و زمانی که رویا مدام تغیر تم یا قصه بدهد و تاکید خاصی روی جزئیات داشته باشد، سر رشته تحلیل از دست آدم در میرود.
خرید شانسی، هیولای برفی، دزدی،بافتنی، هاکسلی، تکشاخ، استاد رنگرزی… بخاطر ندارم 7 سال پیش رویا را به چه تعبیر کردم . اما الان برای بررسی مجددش باید یک دو روز تمام وقت فکر کنم!
رویای بیستم: او
این رویا و رویای سیزدهم احتمالن در یک شب دیده شدهاند. چون پشت و روی یک تکه کاغذ نوشته شدهاند. و البته درک و توضیح این رویا بخاطر حضور پر رنگ کهنالگوی “شهبانو” سادهتر از آن یکیست. تبدیل تدریجی دخترک کوچک رویا ( که از نوجوانیام آغاز شد) به شهبانویی مقتدر و قدرتمند (در رویاهای جدیدتر) برای خودم نموداری از اجر و قربیست که به آنیما دادهام. و خدا میداند که شهبانوی روان کمتر از شهبانوهای فسانهای به دلدادگان و مبارزانش اجر نمیدهد..
(ادامه دارد…)
1-1 پشتصحنه 40 رویا
اکتبر 7, 2009
همانطور که پیشتر گفتم این 40 رویا تکمله مفصلی خواهد داشت.موضوع بخش اول این موخره همین 40 رویاست. سعی میکنم به عنوان نمونه موردی و با بررسی سریع و فشرده و اشاره به برخی سرنخها ، شکلی از مطالعه رویا را عملن نشان دهم. این بخش در 4 پست منتشر میشود تا خواندنش روی صفحه مونیتور آزاردهنده نباشد.
بخش دوم درباره “رویا” است و همه چیزهایی که طی 15-10 سال اخیر دربارهاش یاد گرفته یا تجربه کردهام. 15-10 سالی که رویاها نیمه دیگری از زندگیام شده..
رويای اول : کلید قیامت
فضای کلی خواب برای خودم یادآور کنستانتین است .خصوصن این که یک بچه پاپتی وارد ماجرایی میشود که میتواند سرنوشت جهان را تغیر دهد. خواب در دورانی دیده میشود که کلمات ” غلامبچه” و”فرقه آخرالزمانیها” زیاد استفاده میشود. به همه تئوریهای توطئه و به قدرت مرگبار فرقهای که دربارهاش نوشتهاند مشکوکم. شاید خواب دارد این تردید را با یک سناریوی تکاندهنده و قطعی تعدیل میکند. در ضمن نمیتوان از خیر این گذشت که ضمیر ناخودآگاه – باز برخلاف تردیدم- اجازه دخالت و فرصت تغیر این پایان دوزخی را تصور میکند.رویای دوم: سیم جیبی و نفرین ابدی
آدمی ساکت میماند تا به دیگران آسیب نرسد اما مورد سوتفاهم قرار میگیرد. این سناریو به قدری روشن، زنده و واقعگرایانه است که برای کشف رمزش نیاز به تلاش طاقتفرسایی نیست. حقیقت این است که نوشتن گاهی برای کسانی که به اسم و آدرس خودشان مینویسند یک دردسر کامل است. خواب دارد سوی دیگر ماجرا را هم نشان میدهد. نشان میدهد که چطور سکوت ممکن است برای دیگران به خیانت و همدستی تعبیر شود. هشدار میدهد که باید عواقب این قضاوتهای ناگزیر را بپذیری…رویای سوم : دندان اجدادی
تمنا است یا پیشگویی؟ این رویا با استفاده از کلیشههای سینمایی چیزهایی را از هسته قدرت آشکار میکند. اسطوره میگوید هسته قدرت یکدست و به اندازه گردوی دانش سخت و محکم است. حال این که در این رویای رمانتیک خونآشامی احتمال همداستانی عاشق قدیمی با جوانها وجود دارد. لازم است چیزی را توضیح بدهم؟رویای چهارم: ارهها
تم انتظار کشنده و اضطراب از رفتار محبتآمیز شکنجهگر احتمالن افشا کننده چیزیست که روانم در مهر پارسال تجربه میکردهاست. سربازیام رو به اتمام بود و انگار که باید خوشحال میبودم . اما چطور میشود از مهربانی جیکساو خوشحال بود؟ باید بار دیگر با جامعه واقعی چشم در چشم میشدم. مواجههای که سابقن چندان مهربانانه نبوده است. ناخودآگاه ترسخورده من جیک ساو را میبیند که در حال استقرار دوباره تجهیزات رنجآورش است. رویا دارد پوست سرخوشی بیریشه آن روزهایم را میکند تا یادم بیاورد باید کمربندم را محکم کنم.رویای پنجم: بهشت شاعر
شبی از شبهای مرداد 79 خواب دیدم شاملو مرده. روز بعد خبر فوتش را شنیدم. بعد در سالروز رحلتش باز این خواب را دیدم. اینها باعث میشود تحلیل کردن این رویا با رهیافتهای روانکاوانه برایم سخت ( پرت؟) باشد. رویای شاعر آرام یافته در ویلایی با سنگریزههای ادبی را می گذارم پای این که واقعن چنین حال و روزی دارد. که پس از آستانه پاسخش را گرفته. که قضاوتی در کار بوده…رویای ششم: سه جادوگر و چند نفر دیگر
تحلیل برخی رویاها برایم دشوار است. به طور مشخص رویاهایی که به لحاظ داستانی، تماتیک و تصاویر منابع چندگانه دارند و خود قصه چنان تاثیر نیرومندی باقی گذاشته که مانند همه قصههای خوب عالم رندانه از تحلیل تن میزند. این رویا یکی از آنهاست. مواجهه با چهره غیرعادی از مرگ. سه ساحری که به پیشگویان دلفی شبیهند. جادوگر کشی قرون وسطایی. تجسد نیروی ملکوتی در قالب کودک که تم مهمی در متون عرفانی مسیحی است…
هر چند قادر به توضیح کلیت ماجرا نیستم اما هنوز از یاد آن ملکالموت عادی و مهربان یکه میخورم.رویای هفتم: باغ وحش
تم غریبه ماندن و رفتن به جایی که دیگر نمیتوان از آنجا خارج شد از سالهای نوجوانی همراهم است. شاید اولین بار یکی از دوستانم بود که این اشتراک را بین چند طرح فیلمنامه که برایش تعریف کرده بودم کشف کرد. هتل کالیفرنیا را اگر خلاقتر و باهوشتر بودم و انگلیسی زبان بودم و شعر سرم میشد، میتوانستم بسرایم! هتلی که در خروجی ندارد. این رویا هم بازتاب همان ترس قدیمیست . این که این دغدغه نوجوانانه چرا و چگونه شکل گرفت، بگذارید حدسهایش پیش خودم بماند.رویای هشتم: جادوی سفید
به خاطر ندارم رویا را در چه روزهایی و چه موقعیت روانی دیدم.اما پارادوکس نهفته در قصهاش هنوز در زندگیام جاریست و میتواند موضوع خوابهای آینده شود. نوادگان مغرور عصر روشنگری بلاخره کی به جادو ایمان میآورند؟رویای نهم: اتوبوس آوارگان
لازم نیست برای کشف دورانی که خواب دیده شد به دفتر خاطرات رجوع کنم. خواب قاطعانه پاسخیاست به غرور شخصی. به خودپسندی که گاهی گریبان آدم را میگیرد. راننده اتوبوس با بیتوجهیهای تعمدی و دردناکش درسی بهم میدهد که سعی میکنم رعایتش کنم.رویای دهم : دخمه تعمید
خواب را نه سال پیش دیدم اما نیمه اولش را بخاطر شباهتش را فضای روز و سوتفاهمی که ممکن بود برانگیزد حذف کردم.
همه کسانی که نوشتن ( بخوانید خلق کردن) را راه زندگیشان برمیگزینند تا ابد با تم ” ایمان” درگیر خواهند بود. چرا؟
ویرجینیا وولف پاسخ میدهد: ” دنیا از مردم نمیخواهد شعر و رمان و تاریخ بنویسند؛ دنیا به اینها نیازی ندارد. برای دنیا اهمیتی ندارد که فلوبر کلمه مناسب را پیدا کند یا کارلایل با دقت و وسواس این یا آن واقعیت را به اثبات برساند. و طبیعتا برای آنچه نمیخواهد بهایی نمیپردازد.”
بنابراین نویسنده ناگزیر است با قواعد جهانی زندگی کند که همه دارند انکارش میکنند. این نوع زندگی عاقلانه نیست. اغلب برای سلامتی و حساب بانکی مضر است. پس باید بهش “ایمان” داشت. ایمان ابدی نیست. دری نیست که وقتی ازش گذشتی همه چیز تمام شود. مردانی که خدا بیواسطه با آنها سخن میگفت هم گاهی اسیر شک شدند. از مسیح که میپرسد خدایش چرا تنها گذاشته؟ تا محمد که پاسخش میآید” پروردگارت تو را تنها نگذاشته و بر تو خشم نگرفته است”حساب ما ضعفا که معلوم است. سایه دوگانه شک/ایمان تا ابد پهن است بر سرمان.
پس یحیی رویا بارها ممکن است نگران و مردد مقابل دو عیسی قدم بزند تا به یقین برسد. تا تعمیدش دهد. تا شهر سوزان روحت را نجات دهد..
( ادامه دارد…)
حافظ ،کتاب ،بیماری ،دعا و…دوباره حافظ
اکتبر 2, 2009
پشت در I.C.U جراحی کاغذی چسباندهاند:
ِ
بیمار تخت چهار ( که فقط اسم کوچک دارد) همانیست که برایش دعا کردیم و در این حال و روز بود:

خب، خبر خوب این که دعاها کارگر افتاد.هوش و حواس و رندیاش برگشته، لولههایی که از بینیاش بیرون آمده بودند ناپدید شدند، لرزش چشمهایش به شدت کم شده، خون زیر پوستش دویده و به جای سرم غذا میخورد.

.
.
.
حالا چند هفته دیگر، چند ماه دیگر وقتی یکهو سروکلهاش پیدا شود. بنشینیم و سیگار پینش را آتش بزند، جایی در ذهن من و بقیه بچهها کلمه “معجزه” خواهد درخشید.

… و مهدکودک برای همه
سپتامبر 28, 2009
بیزاریه برای اول مهر
خوشحالم. هفته آخر شهریور خوشحالم. از اینکه لازم نیست به مدرسه بروم قند در دلم آب میشود.
لازم نیست آدمیزاد کارشناس آموزشی باشد تا بفهمد چقدر از عمر ما در مدرسه تلف شده است. همین که بعد 6 سال عربی و انگلیسی خواندن هنوز دیپلمهها به ندرت میتوانند جملهای به یکی از این دو زبان بگویند نشان میدهد یک جای کار میلنگد. بیاهمیتی مطلق ریاضیات جدید و شیمی آلی در زندگی روزمره به یادمان میآورد که که از ذهنمان انباری ساخته بودند. انباری که دست کم به کار دنیایمان نیامد.
بیا تا اینجای کار را تسامح کنیم و ببخشیم. فراموش کنیم همه شبهای استرس امتحان و نمره را. فراموش کنیم تنبیه شدن برای فرمولها و جدولهایی که بیدلیل حفظ میکردیم. نگاهی بیاندازیم به وضعیت سواد عمومی یک دیپلمه. به اطلاعات عمومیاش. از چیزهای لازم کاربردی زندگی بگیر( مثل آداب اجتماعی ) تا اطلاعاتی که دانستنش برای یک شهروند متوسط لازم است. برای تحلیل کردن و روزنامه خواندن.( مثل تاریخ معاصر جهان) یک دیپلمه 18 ساله ایرانی به راحتی ممکن است نداند که جنگ جهانی کی و کجا رخ داده! بیا فرض کنیم این دیپلمه محترم سراغ دانشگاه نرود و بخواهد در بوتیک عمویش جوراب بفروشد. دانستن درباره جنگ جهانی شاید مستقیمن ربطی به شغلش نداشته باشد اما چطور انتظار داریم بتواند روزنامه بخواند؟ بدون دانستههای اولیه درباره وقایع جهان او به سختی مقالههای ساده اجتماعی یا سیاسی را درک میکند. او نمیتواند درکی از محیط پیرامونش داشته باشد. نمیتواند کمکی به بهبود زندگیاش بکند.
نظام آموزشی که ما تجربهاش کردهایم یک مهدکودک بزرگ است. جایی برای للگی بچههای بیتاب. برای خالی کردن وقت والدین بیحوصله. این که امروز مدرک کارشناسی ارشد و دکترا در جیب نسل تازه دیده میشود را خیلی نشانه مبارکی نبینید. حالا که همه خوشبینند و از گستردگی سطح دانش ذوقزده، بگذار ما گوشهای بخزیم و اخمآلود فکر کنیم ساعت کار لله کذایی افزایش یافته. بچههای بیتاب دیروز حالا جوانها بیتابیاند که جامعه بیحوصله آنها را به گرفتن مدرک بعدی تشویق میکند. شاید امید داریم در آستانه دهه چهارم زندگیشان( فارغالتحصیل از فوق دکترا و دکترا و دو سه لیسانس) بیحوصله و بیخاصیت و خسته آجر تازهای شوند بر این دیوار.
من خوشحالم که هفته آخر شهریور دنبال خودکار و پاک کن و جلد کردن کتابهایم نیستم.
چلچراغ 358
… و رویای چهلم
سپتامبر 25, 2009
88/7/2 خواب ندیدم . رویای چهلم را تو دیدی. بنویس :
.
.
.
.
.
.
.


