یک بازی تازه: "روان‌پزشک"

مه 16th, 2012 § 3 دیدگاه

1 خب، اگر از «پانتومیم» و «مافیا» خسته‌ شده‌اید پیشنهاد دیگری برایتان دارم: «روانپزشک‌بازی»

2 منظورم «دکتربازی» نیست. روانپزشک‌بازی یک بازی جمعی آپارتمانی‌ست که طرفداران قدیمی مافیا و کسانی را که ادعای ذکاوت دارند راضی می‌کند.

3 یک یا دو نفر (بسته به کل نفرات جمع)  از اتاق خارج می‌شوند. باقی جمع در اتاق بیماران هستند. آنها با هم سر یک توهم مشترک تفاهم می‌کنند. مثلن توافق می‌کنند که یکی‌شان گل‌کلم یا آدم فضایی‌ست. یا توافق می‌کنند هر کدام نفر سمت چپی خودش است. بعد این قرار، بیرون رفته‌ها در مقام روان‌پزشک به اتاق بازمی‌گردند و با سوالات بله/خیر از تک‌تک بیماران باید بتوانند الگوی تکراری را کشف و توهم جمعی را شناسایی‌ کنند.

4 مثلن در همان موردی که هر کس نفر سمت چپی خودش می‌شود، روان‌پزشک با پرسیدن سوالاتی درباره ظاهر افراد از تک‌تک جمع (: موی تو کوتاه است؟ تو مرد هستی؟ چشمانت آبی‌ست؟) و تحلیل پاسخ‌ها می‌تواند الگوی مطابقت جواب‌ها بر نفرات سمت چپ را کشف کند.
ممکن است بیماران قرارهای پیچیده‌تری داشته باشند (مثلن در سوالات مربوط به ظاهر خودشان باشند و در سوالات مربوط به زندگی پدرشان) هر چه این الگوها پیچیده‌تر باشد کار روان‌پزشک سخت‌تر می‌شود.

5 یک قاعده بامزه دیگر بازی این است: اگر بیماری  جواب دقیق را ندانند ( مثلن من نمی‌دانم نفر سمت چپی‌ام سیگاری‌ست یا نه) یا اصلن بخاطر فریب‌کاری پاسخ دروغ گفته باشد، بلافاصله می‌گوید:‌ «روان‌پزشک» و همه بیماران جایشان را با هم عوض می‌کنند. اگر هر کدام از بیماران جواب اشتباه ( غیر منطبق بر الگو) بگوید، باقی که متوجه می‌شوند هم از این قاعده استفاده کرده و بعد گفتن کلمه «روان‌پزشک» جابه‌جا می‌شوند. این قاعده از یک سو برای کشف برخی‌ الگوها کار روان‌پزشک را سخت‌تر می‌کند ( در همان مثال نفر سمت چپ: شخصی که تا پیش از این ادعا می‌کرد چشم آبی‌ست یکهو چشم قهوه‌ای می‌شود) اما در عین حال برای روان‌پزشک باهوش می‌تواند میان‌بری برای کشف الگو هم باشد ( چرا قبلن بیمار ادعا می‌کرد که چشمش آبی‌ست و الان یکهو چشم قهوه‌ای شد؟)

6 برای هیجان بازی بهتر است روان‌پزشک اولین دور بازی‌اش باشد و حتا این قاعده که بیماران در چه زمان‌هایی ناگهان می‌گویند » روان‌پزشک»‌ و همه جابه‌جا می‌شوند را هم نداند!

7 قبول دارم توضیح مکتوبش (مثل خیلی از بازی‌ها) ممکن است گیج‌کننده باشد، اما با قدم‌به قدم عمل کردنش دستتان می‌آید ماجرا چیست.

8 مدخل انگلیسی بازی/ How to‌ی بازی / ویدئویی که بازی را در یک جمع دوستانه نشان می‌دهد

9 ممنون از سعید که ویر این بازی را به جانم انداخت و  ممنون از سهیل که درخواست‌ام را پاسخ گفت و به خاطر این پست‌، مدخل ویکی‌اش را به فارسی ترجمه کرد.

آخرین مرد ضامن

مه 15th, 2012 § 5 دیدگاه

1 هشت سال پیش اوضاع مثل الان نبودم. تلخ و سرماچشیده بودم. از هر چی که بلد بودم نمونه‌ای ساخته ،  زیر بغل با گردن کج از اتاق این رئیس به آن یکی می‌شلیدم. نشر هرمس کارهای گرافیک‌ام را دید و پسندید و سفارش جلدی داد. کامپیوتر می‌خواستم و نداشتم. پول خریدش را نداشتم. آخرین فرصت طلایی زنده ماندن داشت محو می‌شد که نوبت وامم در انجمن صنفی (مرحوم) رسد. پانصد هزار تومن همانقدر که لازمم بود. اما ضامن معتبر از کجا پیدا می‌کردم؟ دوستانم چون خودم همه آس و پاس و یه‌لاقبا.

2 یک صبح که از خانه بیرون آمدم وسط کوچه کیف‌پولی دیدم که نقش چند چک‌پول قرمز از بغلش‌ پیدا بود.دقیقن وسط کوچه. حدس زدم یکی از این دوربین مخفی‌های بی‌مزه صدا و سیماست. راهم را کشیدم و رفتم.چند قدم جلوتر به فکرم رسید شاید واقعن مال کسی باشد و شاید نفر بعدی اهمیت چندانی به آموزه‌های کودکی والدین‌اش ندهد. برگشتم و کیف را برداشتم و رفتم داخل خانه. سرانگشتی ده پانزده میلیونی چک‌پول و چک حامل.شاید یادتان نباشد هشت سال پیش ده‌پانزده میلیون چقدر پول بود. متاسفانه -همچنان که حدس زده بودم-  هیچ جا کارت ویزیتی از خداوند که پشتش نوشته باشد: «برای سروش عزیزم ، به پاس سختی‌های زندگی» پیدا نکردم. از این دفترچه تلفن‌های آکاردئونی‌ داشت. شماره‌ای که به نام «مامان» نوشته بود را گرفتم. نیم ساعت بعد صاحب کیف داشت از مهربانی دنیا کیف می‌کرد و برایم گفت که ارتشی‌ست و این کیف حاصل همه زندگی‌اش بوده و من پسر خوبی هستم و یک روزی این را برایم جبران می‌کند.

3 گرچه محتویات کیف از یک میلیارد کمتر بود و من رفتگر نبودم اما دو ماه بعدش که به خنسی ضامن خورده بودیم یاد غول چراغی افتادم که گفته بود قرار است یک آرزوی مرا برآورده کند. شماره‌ای که داده بود گرفتم و نشانی دادم و به کندی یادش آمد کسی را که حاصل زندگی‌اش را برگردانده بود. قصه را مختصر گفتم. وامم حاضر است و ضامن ندارم. مبلغ وام را پرسید و گفتم که پانصد تومن. من‌من کرد و چیزهایی درباره این که زنش می‌خواهد یخچال بخرد و دسته چک‌اش را آب برده و اینها گفت. گوشی را گذاشتم و با خودم قول دادم گرچه بعد از این هم کیف‌های گمشده را به صاحبشان برخواهم گرداند اما به قربانت شوم‌های غریبه‌های خوش‌شانس و غول‌های چراغ نسیه بی‌توجه خواهم ماند.

4 محمد‌رضا می‌دید که مثل سیر و سرکه‌ام.سرانجام پیشنهاد جنون‌آمیزش را رو کرد: «این آقای کتابفروشی نشر رود گویا برای یک دو تا از بچه‌ها ضامن شده» عصری رفتیم پیشش. محمدرضا را تنها در مقام مشتری چند ساله می‌شناخت و من را هم که ندیده بود. مرد میانسال با سبیل‌های پوآرویی چیز زیادی نپرسید. فقط گفت مدارک چی‌ها بیاورد و کجا بیاید. فردا هشت صبح برایم یک فقره چک به مبلغ وام و سند کسب و اینها را گذاشت و کاغذ‌های را امضا کرد و دست‌داد و رفت.حتا تلفن‌م را نگرفت. کامپیوتر را رضای مرحوم برایم خرید و سرهم کرد. طرح جلدها را زدم و چند ماه بعدش شدم طراح جلد ثابت کتابهای کریستی. دوباره پوآرو، به یاد ضامن مهربان.دو سال بعدش آخرین قسط را که دادم یک جعبه شیرینی گرفتم و رفتم کتابفروشی‌اش. خودش بود و من را نشناخت. نشانی دادم و یادش آمد و از شیرینی تشکر کرد.

5 هشت سال است من مدیون کسی هستم که نه نامش را می‌دانم و نه راهی بلدم که لطف بی‌کرانش را جبران کنم. گفتم دست‌کم اینجا بنویسم. در حد دلخوشی‌م این ماجرا جایی ثبت شود.

آن که کدو را ندید

مه 11th, 2012 § 17 دیدگاه

«آهای دهن‌دریده‌ها، هوارکش‌های ناسیونالیست، جهودهای خرپول، بی‌چشم و روها، دلقک‌ها، پرولترها، ننرها، نامردها، شکست‌خورده‌های بدبخت، نوکر صفت‌ها، مایه ننگ‌ها، بی‌بو و خاصیت‌ها، به دردنخورها، هزارپاها، انگل ها، الکی زنده‌ها، نکبت‌ها ، مترسک‌ها، عنصرهای تحمیلی، شما ثابت کردید که به تکنیک تنفس تسلط دارید.»

اهانت به تماشاگر/ پتر هانتکه

1 شاهین نجفی ناخواسته  با اعتقادات عده قابل توجهی سرشاخ شده. هیچ جای دنیا برای همچین کاری فرش قرمز پهن نمی‌کنند. جلوی هر کلیسای کاتولیکی بروید و مسیح را مسخره کنید احتمالن باید عواقبش را هم منتظر باشید.

2 آیا کار نجفی واقعن سرشاخ شدن با اعتقادات شیعه بوده؟ اگر کسی کار را شنیده باشد می‌داند بیشتر شبیه یه بامزه‌بازی چیپ است تا توهین. خوشبختانه تلاش‌هایی در حال انجام است که خودشیرینی عجولانه برخی خبرگزاری‌ها در ریختن خون بنده‌خدا خنثی شود. امیدوارم ماجرا سریع‌تر ختم به خیر شود.

3 ساختار این قطعه نجفی از لحاظی شبیه قطعه «همش» آلبوم آخ نامجوست. در هر دو قطعه بحرطویلی از قسم دادن به چیزهای بی‌ربط یا مضحک وجود دارد. حتا قطعه نامجو واژه «گ.ا » وجود دارد که از این حیث جسورتر از قطعه نجفی است. اما تفاوت این دو چیست؟ چرا قطعه نامجو چنین حساسیتی را برنیانگیخت؟

4 خیلی ساده. نامجو می‌داند با چه چیزهایی صلاح نیست شوخی کند یا شوخی‌اش غیر قابل دفاع از آب در می‌آید. اصلی‌ترین حساسیتی که در مورد کار نامجو بوجود آمد بخاطر قطعه » وضحی» بود. این قطعه را زمانی اجرا کرد که ساکن ایران بود و کارش یعنی خوانش ریتمیک متن مقدس در تاریخ موسیقی ایران بی‌سابقه نبوده و تاویل کارش به تمسخر چندان قریب به ذهن نبود. آنقدر که شاکی او – نه مثلن مدعی‌العموم آماده مچ‌گیری- یک قاری از آب درآمد.

5 نامجو بلافاصله از این رنجش ناخواسته ابراز ندامت کرد و نجفی بر او شورید . این همان تفاوت مشرب و نگاهی‌ست که می‌داند با کی چطور و کجا می‌شود شوخی کرد و کجا اگر لازم شد باید شکر خورد و نگاهی که نمی‌داند. تفاوت این دو زاویه را با احتیاط می‌توان تعمیم داد به نگاه اصلاح‌طلبان و انقلابیون. ایده‌های انقلابی عوارض انقلابی دارد.

6 فارغ از بخش موهن(؟) قطعه نجفی یک مانیفیست تند و تیز علیه همه است. انگشت اتهام به سوی همه گرفته و همه را مسخره می‌کند. نفس چنین کوبندگی در واکنش به رخوت یا سطحی‌نگری تکثیرشده بد نیست. خیلی از هنرمندان چنین کاری کرده‌اند.بحث سر فرم و لحن است. آيا می‌خواهی مخاطب را تکانی بدهی و او را متوجه وضعیت‌اش کنی؟  یا او را چنان برنجانی که گوش‌هایش را بگیرد؟ کی باید به قول «جان وو «به جای انگشت زدن به سر شانه افراد با پتک به سرشان کوبید؟‌ باز درک این ظرایف می‌تواند به نتیجه بامزه دیگری از مقایسه این قطعه نجفی و قطعه » الکی » نامجو بیانجامد. نامجو در قطعه «الکی» با لحن دیگری همین سمت و سو را دارد. عملن ما را مسخره می‌کند. به همه زندگی‌مان برچست «الکی»‌ می‌زند. اما تفاوت اینجاست که  آخر کار مخاطبان می‌خندند و برایش کف می‌زنند. احتمالن چون پیش از هر کس انگشت اتهام را به خودش گرفته. خود دراماتیکی که در ترانه ایفای نقش می‌کند. خودش سرفه می‌کند و بعد به یادمان می‌آورد «سرفه‌های الکی» . خودش ماستمالی می‌کند و بعد می‌گوید » ماستمالی‌های الکی». ما به خوبی می‌دانیم که او درباره زندگی خود ما صحبت می‌کند. اما آزار نمی‌بینیم. حس و حال آیرونیک قطعه الکی که خواننده  – بی‌آنکه بر برج عاج نشسته باشد و خودش را سرتر بداند- خودش را هم دست می‌اندازد همان تاثیری را می‌گذارد که قطعه نجفی احتمالن به دنبالش بوده.

7 حکایت همان‌ است که کدو را ندید…

در باب فلک کردن رعایای سرکش و اندازه دم

مه 10th, 2012 § نوشتن دیدگاه

1 خبر حکم شلاق کاریکاتوریست اراکی تکان‌دهنده و ننگین است. هنوز متن خبر همان است که بود و نمی‌دانم حکم به دادگاه تجدید نظر رفته؟‌ اجرا شده؟ فعلن فرض بر صحت همین حکم بدوی‌ست.

2 کاریکاتوریست‌های ایرانی به پیشنهاد مانا نیستانی در اعلام همبستگی با کاریکاتوریست مظلوم شروع کردند به طراحی چهره نماینده اراک. حرکتی که – گرچه بسیار از سر او زیاد است- اما دست‌کم مخاطبان را به این هول و ولا می‌اندازد که پیگیری کنند و ببینند خبر چیست.

3 با این حال  نماینده اراک ( در این ماجرا) جز این که کم‌طاقتی و تمایلات فئودالی (به چوب ببندید پدر سوخته را) نشان داده گناهی ندارد. آدم‌ها را نمی‌توان صرفن بخاطر طبع فاشیستی یا کم‌ظرفیتی محاکمه کرد. به گمانم انگشت اتهام اصلی سوی قاضی‌ست که چنین حکم ناعادلانه‌ای صادر کرده. تصور مشت نمونه خروار بودن این جور احکام بدون این که شانس رسانه‌ای شدن پیدا کنند تکان دهنده است.

4 بازتاب تیتری زد که تصور کردم بلاخره از سایت‌های خبری داخلی بخاری بلند شده. بعد متن را خواندم و حرص خوردم. نمی‌گوید که اساس این حکم غیرعادلانه است. می‌گوید چون بازخورد خارجی دارد برای ما بد می‌شود. یعنی اگر کسی خبردار نشود و کنج خلوتی ضعیفی را گیر آوردی سیخی بهش زدی اشکال ندارد. فقط مبادا گاردین و بی‌بی‌سی و جاهای دیگر دنیا متوجه شوند. چه استدلالی‌ست؟ چه منطقی‌ست؟‌
گرچه در بیانیه جمعی سایت‌ها سعی شد استدالهای دیگری هم چاشنی این نگرانی شود.

5 چندین سال است دامنه تعریف جرایم موسوم به امنیتی چنان گسترش یافته که بسیاری از روزنامه‌نگاران از کار روزمره عاجز‌اند. خود من ترسو در وبلاگ غیرسیاسی‌ام کمتر می‌نویسم چون بیم این می‌رود هر نفس ناغافلی شکم را در آفساید جرایم قرار دهد. نوشتن از فلان کتاب؟‌ نع… نویسنده‌اش یک بار رفته انگلیس. کی حوصله دردسر دارد. نوشتن از فلان فیلم؟ نع…صحنه دارد. کی‌ حوصله دردسر دارد. نوشتن از فلان سریال؟ نع…غیرمجاز است. کی حوصله دردسر دارد.

6 واقعن باید حسرت دوران گل‌آقا را خورد؟ صابری فقید بارها گفته بود تنها دلیلی که کاریکاتور رئیس دولت را نمی‌کشند این است که روحانی‌ست و به تصویر کشیدن روحانیان را خط قرمز خود می‌داند. در زمان گل‌آقا کاریکاتوریست‌ها سرشان به هیات دولت گرم بود و اصلن مجلس زیاد تحویل گرفته نمی‌شد. لازم است آدمیزاد اینقدر در روز یاد اختلاس‌ میلیاردی بیفتد؟

7 حکایت مدرس هنوز متاسفانه هنوز تازه است. نقل است شازده قجری(؟) پیغام می‌دهد به مدرس که بگویید فلانی اینقدر پا روی دم ما نگذارد. مدرس پاسخ می‌دهد:‌ «‌ولله ایشان حدود دم خود را مشخص کنند. ما هر جا پا می‌گذاریم دم ایشان است.»

از نمایشگاه و دیگر شیاطین

مه 8th, 2012 § 4 دیدگاه

1 جماعت چنان به نمایشگاه کتاب می‌آیند، با سقلمه راه بازمی‌کنند، حرص می‌زنند، عرق می‌ریزند و روی زمین پهن می‌شوند که کسی نداند فکر می‌کند چه اشتیاق تکان‌دهنده‌ای برای فرهنگ داریم. برای هر غریبه تصاویری از نمایشگاه را کنار تیراژ دو هزار نسخه‌ای کتاب بگذاریم گیج می‌شود. واقعن هم گیج کننده است. ما چه‌مان است؟

2 بله، نمایشگاه تعداد زیادی مشتری کنکوری و کتاب دانشگاهی و کارناوال دوست و دخترباز و پسر باز و  علاف دارد. اما تفکیک کتابهای کنکور و دانشگاهی از غرفه ناشران عمومی همچنان این ابهام را باقی می‌گذارد. ما چه‌مان است؟

3 گذشته از این که توضیح تیراژ کتاب با وجود این جماعت مشتاق کار سختی‌ست، ابهام دیگری در زمینه انتشار دیوان حافظ و چه کسی پنیرم را جابجا کرد وجود دارد. بعد این همه سال و با این تعداد چاپ متنوع این مجموعه دیگر هر ایرانی بالغی باید در خانه‌اش دست کم چهار دیوان حافظ و دو نسخه چه کسی پنیرم را جابجا کرد داشته باشد. روشن نیست که چرا بازار هدف از این محصولات اشباع نمی‌شود و چطور هنوز که هنوزه ناشران نوپا معمولن اول می‌روند سراغ چاپ این کتابها.
باز وضع حافظ و اسپنسرجانسون به لحاظ میزان خوانده شدن توسط مخاطب خوب است. بسیار کنجکاوم بدانم مثنوی معنوی را چه تعداد از خریدارانش طی چند دهه اخیر خوانده‌اند. روشن است که اگر ما این همه مولاناخوان در کشور داشتیم وضعمان به از این بود.

4 به احساس متفرعنانه و شبه فاشیستی‌ام در مورد بازدیدکنندگان نمایشگاه افتخار نمی‌کنم. اما صادقانه بگویم اردی‌بهشتی نیست که به نمایشگاه بروم و احساس نکنم که » وات د هل؟ شما باقی سال کجا هستید؟ چرا هر اردی‌بهشت از ناکجایی درمی‌آیید و دیوان حافظ می‌خرید تا سال بعد؟…»

5 هوم.خودم هم می‌دانم که نمی‌شود گناه را گردن کسی انداخت. که باز دم این جماعت گرم است که هر سال می‌آیند و پیکر نیم بسمل نشر را تکانی می‌دهند.

6 تحریم نمایشگاه کتاب؟ نع. من هیچ‌وقت نمایشگاه را تحریم نخواهم کرد. هر سال غرم را می‌زنم و نصیب‌ام را می‌برم. مثل رمانتیک‌های ساده‌دل فکر می‌کنم بعد سالها اگر قرار به تغییر فرهنگ عمومی و این چیزها باشد احتمالن کتاب نقش تعیین‌کننده‌ای خواهد داشت.
همچنین اعتقاد دارم نمایشگاه تنها جایی‌ست که مشکل بزرگ ناشران ضعیف‌تر نوپا یا شهرستانی از میان می‌رود: توزیع.
ناشران گمنام اگر حتا مثل ناشران قدر در انتخاب و حتا کیفیت چاپ و صحافی سلیقه به خرج‌ دهند همچنان با معضل پیچیده شبکه توزیع کتاب روبرویند. آنها در نمایشگاه کتاب فرصت برابری دارند تا آنچه در چنته دارند رو کنند. من به ندرت در نمایشگاه کتاب سراغ ناشران بزرگ می‌روم. چون آنها همیشه ( خصوصن در تهران)دم دست هستند و همه سال بدون نگرانی از دست دادن عناوین تازه مشتری ثابت‌شان هستم. من بیشتر مایل به کشف ناشران خوش‌ذوق گمنامم. یا حتا ناشران ارگان‌ها و مراکز که گه‌گاه کتابهای بامزه‌ای چاپ می‌کنند که در خیابان انقلاب نمی‌توان ردش را گرفت.

7 با این حال معتقدم عدم حضور امسال نشر چشمه در نمایشگاه بیش از این که ضرر برای ناشر گردن کلفتی چون او باشد، ضرر معنوی ( بخوان بدنامی) برای نمایشگاه  است. چشمه ناشری نیست که هر سال چشم‌انتظارمصلی باشد. اعتبار و سلیقه و فروش و مشتری‌اش را دارد. این نمایشگاه است که از حضور ناشران قدرتمند اعتبار می‌گیرد و گردانندگان امسال نمایشگاه با این خودشیرینی لوس‌شان (برای کی؟) از اعتبار نمایشگاه کم کردند.

8 و نصیب امسال:

  • عوارض جانبی/ وودی آلن/ ترجمه لادن نژادحسینی / نشر بیدگل
    حالا بی‌حساب شدیم/ وودی آلن/ ترجمه نگار شاطریان/ نشر بیدگل

    متاسفانه در این چند سال بارها قصه‌های وودی آلن بصورت قر و قاطی از مجموعه‌های مختلفش چاپ شده است و اگر فن این جناب باشید مجبورید صابون این را که در مجموعه تازه‌ای که می‌خرید تعدادی داستان تکراری باشد را به تن بمالید. کاری که من کردم و تعدادی از داستان‌های حالا بی‌حساب شدیم (همه‌اش؟!) در یکی دیگر از کتابهای نیلا چاپ شده بود.
  • ای نامه!/ احمد اخوت/ جهان کتاب
    احمد اخوت دوست‌داشتنی سالهاست که بی سر و صدا کارش را می‌کند. یادداشت‌نویس و مقاله‌نویس و مترجم زبردستی‌ست و جز بازمانده‌های نسلی که «تولید فرهنگ» کارستانشان بودف. این ای‌نامه مجموعه مقاله‌ای‌ست درباره نامه نویسی و نامه‌‌های نویسندگان و شاعران. شیرین و لطیف است و سال پیش که دنبالش بودم متاسفانه چاپ هزار نسخه‌ای اولش تمام شده بود. اگر به جهان کتاب رفتید کتاب » تا روشنایی بنویس!» ایشان را هم از دست ندهید.
  • ج مثل جادو/ نیل گیمن/ ترجمه فرزاد فربد/ کتاب پنجره
    نیل گیمن یکی از نویسندگان اسطوره‌ای کمیک‌بوک و فانتزی‌ست. نشر پنجره سه کتاب از او ترجمه کرده که این یکی مجموعه قصه فانتزی است.
  • گوتیک/ فرد باتینگ/ ترجمه علیرضا پلاسید/ افراز
    کتاب هیجان‌انگیزی درباره فرهنگ گوتیک،‌ترس‌ها و خون‌آشام‌ها. نویسنده رد گوتیک را در کتابها و شعرها از زمانه خودش تا بقایای معاصر دنبال کرده است.
  • در آمدی بر تراژدی/ آدرین پول/ ترجمه پدرام لعل‌بخش/ افراز
    این یکی هم از فهرست‌اش برمی‌آمد که خواندنی باشد:‌ چه کسی به تراژدی نیاز دارد؟/آیا خدایان زمین را می‌نگرند؟/ مرده‌ی زنده/ چه کسی را سرزنش کنیم؟‌…
  • سفر نویسنده/کریستوفر ووگلر/ ترجمه محمد گذرآبادی/ مینوی خرد
    کتاب ووگلر دیگر الان کتاب کلاسیکی در حوزه قصه‌نویسی و اسطوره محسوب می‌شود. او با همان نگاه ژوزف کمبل‌ی به ساختار قصه‌های قهرمانی و ردگیری آن در سینما و ادبیات می‌پردازد. چاپ قبلی کتاب که الان در نمایشگاه موجود است پنج هزار و خورده‌ایست. یعنی من اگر جای شما بودم آب دستم بود زمین می‌گذاشتم و این چاپ را تا تمام نشده می‌خریدم.
  • سایه‌های نوآر/ مجموعه مقاله/ گروه مترجمان/ مینوی خرد
    یک کتاب درست‌حسابی درباره ژانر نوآر. مجموعه مقاله از ژیژک و دیگران. شبیه «ارغنون»ی که بخواهد درباره نوآر منتشر شود.

9 مثل بچه‌ها کتابهای جدیدم را دور چیدم و ذوق دارم. این یکی ذوق سالهاست که هست. هیچ وقت کم نشده.

تحت اف‌بی

مه 1st, 2012 § نوشتن دیدگاه

نسخه تحت اف‌بی خواب بزرگ برای طرفدارانش

لینک‌ها و توئیت‌ها و گودریات و چرندیات دیگر متعلق به شبکه‌های اجتماعی که جایی در وبلاگ ندارند.
با لایک زدن صفحه مشترک این قبیل نوشته‌ها شوید

 

سه راه حل برای یک مسئله

آوریل 26th, 2012 § 8 دیدگاه

این نوشته شاید » اسپویلر» لازم دارد اما واقعن کیست که نداند شرلوک‌هولمز و پرفسور موریارتی پس از نبردی تن‌ به تن به مغاک آبشار رایشن‌باخ سقوط کردند؟ کسی که نمی‌داند از ما نیست.

دیگر همه می‌دانند که کانن دویل می‌خواسته شر مخلوقش را کم کند برای همین در قصه «مسئله نهایی» او را به مبارزه با حریف قدیمی‌اش فراخوانده و نابودش کرده‌است. واکنش خشن خوانندگان هولمز به این مرگ باسمه‌ای بعد مدت کوتاهی او را واداشت که قصه » خانه خالی» را بنویسد و هولمز را به جهان زندگان بازگرداند.

گرچه هولمز زنده شد اما رویارویی هولمز و موریارتی قطعه‌ای نیست که اقتباس‌‌کنندگان سینمایی و تلویزیونی هولمز راحت از خیرش بگذرند. هر چه باشد موریارتی (در کنار آیرین آدلر) تنها حریف قدر کارآگاه افسانه‌ای بوده. این نوشته درباره سه بازسازی مرگ هولمز است.

1. ماجراهای شرلوک هولمز.گرانادا:

این مجموعه تقریبن وفادارترین بازسازی هولمز است. طبعن «مسئله نهایی»‌اش هم که آخرین اپیزود فصل اول است نعل به نعل قصه دویل جلو می‌رود و همان مشکل قصه اصلی را دارد: نبرد هولمز و موریارتی قابل باور نیست. موریارتی تقریبن سن پدربزرگ هولمز را دارد. هولمز در کالج قهرمان بوکس چینی بوده و مبارزه تن‌ به تن آنها – جز به خواست نویسنده- نمی‌توانست به پرت شدن هولمز بیانجامد. گذشته از این‌ها اصلن رخ دادن این دوئل تن‌به‌تن عجیب و غیرقابل باور است. انگیزه‌های موریارتی برای درخواست گلاویز شدن غیرقابل درک و قبول کردن آن از سوی هولمز کودکانه است.

2. شرلوک.بی‌بی‌سی :

موریارتی دیگر پیر و پاتال نیست. هم‌سن و سال هولمز است. با این حال دوئل آنها جذابتر از زد و خورد ساده است. موریارتی ابتدا هولمز را بدنام می‌کند بعد از می‌خواهد که از بالای ساختمان خود را به پایین پرت کند.به یک دلیل ساده: اگر این کار را نکند تک‌تیراندازهای او واتسن و خانم هادسن را خواهند زد. برخلاف قصه اصلی حالا هولمز در موقعیتی است که ظاهرن چاره‌ای جز پذیرش این درخواست ظالمانه ندارد.

زنده ماندن از سقوط داخل آبشار را باز می‌توان ماست‌مالی کرد اما سقوط از پشت‌بام کف خیابان؟  نمی‌دانم نویسندگان چطور می‌خواهند قصه باورپذیری برای جان به در بردن هولمز بسازند. قطعن این کار را خواهند کرد و برای دانستن‌اش باید تا فصل سوم سریال صبر کرد.

3. شرلوک هولمز: بازی سایه‌ها. گای‌ریچی:

اما راه حل گای‌ریچی هوشمندانه است. اول این که موریارتی را جوان‌تر از نسخه ادبی‌ش می‌گیرد. بعد سابقه بوکس‌بازی هم به کارنامه‌اش اضافه می‌کند. از سوی دیگر با شرلوکی طرفیم که روی توانایی‌های جسمانی‌اش بیش از اغلب اقتباس‌ها تاکید شده. او با توانایی‌ها ذهنی‌اش اول حرکات حریف را پیش‌بینی می‌کند بعد با تعداد ضربات حساب‌شده‌ای کار او را می‌سازد.

گرچه مشخصن نامی از رایشن‌باخ نمی‌آید اما برای ادای دین به قصه اصلی مبارزه نهایی در تراس اجلاسی در سوئیس بر فراز آبشار می‌گذرد.

چرا هولمز تن به درگیری فیزیکی‌ می‌دهد؟ موریارتی تهدید می‌کند- که به جبران پیروزی چند دقیقه قبل هولمز در پرونده – واتسن و تازه عروسش را خواهد کشت. طبعن هولمز  برای نابودی سریع موریارتی ( پیش از این که دستور به این قتل بدهد)انگیزه کافی دارد. اما مبارزه آنها نابرابر خواهد بود. یکی از شانه‌های او پیش از این به شدت آسیب دیده و موریارتی این نقطه ضعف را می‌داند. او هم همراه موریارتی در بازی ذهنی می‌تواند تجسم کند که پایان مبارزه تن‌به‌تن به ضرر خودش خواهد بود. پس حالا که او به ناگزیر پرت خواهد شد و موریارتی هم باید بمیرد می‌تواند او را هم همراه خودش پایین بکشد. به این ترتیب علی‌رغم این که ظاهر ماجرا -پرت شدن دو حریف در آبشار رایشن‌باخ- به قصه دویل شباهت دارد اما منطق آن مستدل‌ و باور پذیر است. حتا باورپذیرتر می‌شود وقتی در سکانس آخر بفهمیم که هولمز حواسش بوده که دستگاه تنفس برادرش را هم در جیب دارد و می‌توانسته به این واسطه از خفگی جان به در ببرد.

حالا که صحبت از سه موریارتی شد بد نیست از یک موریارتی بامزه دیگر هم یاد کنم. موریارتی کتاب نیکلاس میر : راه حل هفت درصدی . در این قصه موریارتی یک معلم ریاضی بخت‌برگشته است که هدف بدگمانی‌های هولمز قرار گرفته و برای رهایی از او دست به دامن واتسن و مایکرافت می‌‌شود. آن دو برای درمان پارانویای هولمز -که تحت تاثیر کوکائین تشدید هم شده -سراغ فروید می‌روند و پدر روانکاوی کشف می‌کند شرلوک در کودکی و در خاطره‌ای فراموش شده یک بار ناغافل صحنه خیانت مادرش با معلم ریاضی‌شان که همین جیمزموریارتی باشد دیده است و به همین دلیل است که الان در بزرگسالی او را دست پنهان جنایت در سراسرجهان می‌داند.

جذب

آوریل 12th, 2012 § 22 دیدگاه

1 من شرمنده‌ام. کاش قضیه کمی پیچ و تاب بیشتری داشت. کاش فلسفی‌تر یا دست‌کم علمی‌تر بود و لااقل اینقدر » عملی » نبود.

2 قدیمی‌ترها شاید یادشان باشد که پنج سال پیش درباره قانون جذب نوشتم. قانونی شبه علمی که معتقد است آدمیزاد هر آنچه خودش می‌خواهد را از کائنات جذب می‌کند. از تندرستی و ثروت گرفته تا بدبختی و فلاکت.آخرش هم نوشتم : «من  هم اکنون مثل یک موش آزمایشگاهی با وقار دارم قانون «جاذبه » را روی خودم امتحان می‌کنم. مطمئن باشید اگر نظرم برگشت خبرتان خواهم کرد.»

3 الان پنج سال گذشته و ریق ماجرا در آمده. یعنی از هم‌نظری و اعتقاد گذشته. صحتش از قانون جاذبه نیوتون هم برایم بدیهی‌تر شده. به جاییم هم نیست که کسی بخواهد ماجرا را مسخره کند یا بهش شبه علم بگوید یا مرا ابله فرض کند.
قانون جذب به شکل مضحکی صحیح و کاربردی است و اگر ژان پل سارتر زنده بود احتمالن از پیدا کردن گواهی دیگر بر این که «انسان همانی است که می‌خواهد» شاد می‌شد.

4 دو سوال احتمالی:

الف. من که اینقدر بدبختم یعنی خودم دلم می‌خواسته که اینجوری باشم؟
خب برای پاسخ به این سوال نیازی نیست از قانون جاذبه مایه بگذاریم. روانکاو‌های زیادی پاسخ‌تان را خواهند داد : «بله! دقیقن! شما همان‌چیزی هستید که فکر می‌کنید هستید» اگر به چیزهایی که (گمان می‌کنید) دوست دارید ، نمی‌رسید به احتمال زیاد خودتان خود را لایق رسیدن به آنها نمی‌دانید. بدون داد و فریاد و شلوغ‌کاری کمی با خودتان منصفانه خلوت کنید. این طور نیست؟

ب. خود تو که این ایده را تایید می‌کنی به همه چیزهایی که می‌خواهی رسیده‌ای؟
به همه چیزهایی که » خواسته‌ام» رسیده‌ام.
من البته گمان می‌کنم که خیلی چیزهای دیگر هم می‌خواهم. ولی راستش خوب که فکر می‌کنم خودم را نمی‌توانم در حال داشتن آنها تصور کنم. بابت همین اراده معطوف به خواست‌ام وجود ندارد. برای همین مادامی که خودم را – در تخیل- لایق آنها ندانم بهشان نخواهم رسید.

5 گمان نکنید با فرض صحت قانون جاذبه همه چیز حل می‌شود. ماجرا به این سادگی نیست. خواستن یعنی ایمان داشتن به رسیدن. این ایمان و یقین کار ساده‌ای نیست. مشکلات به جای برون معطوف به درون می‌شود. موانع شما دیگر همکار زیرآب زن و بدشانسی و این قبیل نیست. مانع‌تان تخیل خودتان است. جهان درون است. و بی خود نیست که قدما به افلاک جهان اصغر و به روان جهان اکبر می‌گفتند. البته که رام‌کننده جهان اکبر اوضاع جهان اصغر را بر وقف مراد خواهد یافت.

6 خواب بزرگ علی‌رغم ارادت به عرفا و شعرا همیشه از استدلال‌ آوردن به شیوه این دو گروه معظم فراری بوده. و در جهان عرفای بنگی و شارلاتان‌های شاعرمسلک، استفاده از ادبیات این دو دسته را آب ریختن به آسیاب عظیم بی‌خردی می‌داند. برای طالبان ایده‌های دیازپامی به قدر کافی مجله و کتاب و وبلاگ و استاد وجود دارد.

دوست دارم این نوشته به کار آن دسته خوانندگان شکاک منتقد بیاید که زخم‌معده آزارشان می‌دهد. دوست دارم  این راز کثیف کوچک را آنها بدانند و -اگر قرار نیست بر شانه‌های خود بنشانند این خلق بیشمار را ، دست‌کم- شب‌ها راحت‌تر بخوابند.

91

مارس 18th, 2012 § 9 دیدگاه

یاد می‌کن آن نهنگی را که ما را درکشد

تا نماند فهم و وهم و خوب و زشت و خشک و تر

مولانا

نود و یک تان خوش تر از نود باد

قهرمانان

فوریه 15th, 2012 § 14 دیدگاه

1 وقت تنگی که می‌شود کاری به بقیه ندارم. یک جور هیستریکی مثل ویولونیست‌های تایتانیک دلم می‌خواهد تا دم آخر نوید یک جور خوشی و بی‌خیالی را بدهم. اگر جایی و جوری به «رسالت» نویسنده اعتقاد داشته باشم همین‌جاست. دوست دارم دست پیش را بگیرم. دوست دارم مخاطبم- هر کی که هست- پیش از این که از بدبختی دق کند، از خنده بمیرد. از خوشی بمیرد.به خوبی  آگاهم که به انفعال، ساده‌انگاری – یا حتا بدتر: سازشکاری- متهم خواهم شد. با این حال رفع و رجوع کردن کار جهان را به آدم‌های غیر منفعل پیچیده سازش ناپذیر وا خواهم گذاشت و نه  تنها این جور وقتها دلم را خوش می‌کنم به فیلم‌هایی که می‌بینم، بلکه به هر کس که دستم برسد توصیه می‌کنم جای اعمال قهرمانانه سرش به کارش باشد و حالش را بکند. ولله که بعد شصت سال نمی‌بینم مرگ وارتان گره‌ای از کار جهان- حتا تاریخ معاصر ایران- باز کرده باشد.و بین خودمان باشد موافق‌ترم که «بودن به از نبود شدن خاصه در بهار» . این از من.

2 «عمل قهرمانی» گاهی به ضد خودش تبدیل می‌شود. راهی می‌شود برای فرار از دشواری و پیچیده‌گی‌های روزمره‌گی. فعالیت(حتا مرگ) طاقت سوزی برای در رفتن از زیر بار مسئولیت زندگی. مسئولیت همین زندگی عادی معمولی خاکی زمینی تو سری‌خورده.

3 اپل همیشه مدعی تفاوت بوده و خیلی‌ها معتقدند این احساس خاص بودن و متفاوت بودن که اپل با طراحی و تبلیغات به مخاطبش القا می‌کند احتمالن بیش از «کیفیت» محصولات در گسترش این برند تاثیر داشته. در روزگاری که همه پی‌سی‌ آی‌بی‌ام دارند داشتن کامپیوتر جمع و جوری سفیدی که نقش سیب گاززده دارد می‌تواند مثل لباس چسبان ابرقهرمانی باشد که  کلارک کنت، یک کارمند دست و پا چلفتی معمولی، زیر پیراهن سفیدش پوشیده. تبلیغات جدید گالاکسی‌تب سامسونگ  موتورولا زوم همین ایده را نشانه رفته. شخصیت یکی از تبلیغات موتورولا زوم جوانی است که در یک دنیای 1984 گونه تماماً سفید، یک تبلت کوچک سیاه دارد. انگار بعد چند دهه حالا قصه «تفاوت» معکوس شده. انگار دیگر کسی که اپل دارد آدم متفاوتی نیست. وقتی همه زیر پیراهنشان لباس کشی چسبان سرخ و آبی پوشیده باشند، متفاوت – بخوانید قهرمان- کسی‌ست که احتمالن آن زیر چیز دیگری داشته باشد. حتا اگر زیرپراهنی دو شب نشور باشد.

4 یک زمانی دلمرده و عبوس بودن – خودمان که در جریانیم-  یک جور اعتراض اجتماعی/فرهنگی بود. اعتراضی به جهان ریاکار پدران که ادعا می‌کردند همه چیز گل‌وبلبل است. هنوز که هنوزه خوانده شدن بوف‌کور توسط فرزندان تابوی پدران- الان- بالای پنجاه سال است( یاد بی‌بی بخیر که دنبال آقای هدایت می‌گشت که بابت گمراه کردن مجید حق‌اش را کف دستش بگذارد) امروز یک نگاهی کنیم به خودمان و دور و بری‌هامان، ببینید چقدر تلخ‌ایم. وضع بد قبول. گه می‌بارد از در و دیوار. قبول. کی نباریده؟ جخ امروز -که – از مادر نزاده‌ام. «تاریخ ما تاریخ بی‌قراری بود«

5 حالا انتلکتوئل‌ها، معترضان، برهم‌زنندگان وضع موجود، کودکان ناهمگونی که در برابر طوفان می‌ایستید، امروز در جهان تلخ تلخ تلخ که هیچ‌کس نه امیدی به رستگاری می‌دهد نه آنقدر سخاوتمند است  که لبخند رایگان تحویلت دهد،‌نگاهی کنید به خودتان. مباد که شما هم مثل همان مردمان مسخ‌شده جهان سفید اپل، جای این که منادیان چیزی » دیگر» باشید ، خود بخشندگان خاک به خاک بر سران شوید. یکی شوید مثل همه آدم‌های – به حق – عصبی و آشفته و مستاصل. وقتی همه دلمرده‌اند،» دیگر بودن» شاید برقرار کردن دوباره تعادل است. با دیدن شادی‌های کوچک و شریک کردن دیگران درشان. کشف دوباره زندگی روزمره. چه بسا که همین «زندگی» عمل قهرمانانه‌مان باشد. شاید این طوری کمی تعادل برقرار شد.

6 شاید «بهار خنده زد و ارغوان شکفت»…

  • بایگانی

  • دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 73 مشترک دیگر بپیوندید