چه کسی اتوبوس مرا جابجا کرد؟
می 11, 2008
اولین تماس مربوط به حدود یکسال پیش بود.
گوشی را برداشتم و طرف با لهجه غلیظ عربی گفت: روزی چند میدهی؟ تعجب کردم: ببخشید؟! فرمود: اتوبوست را ولک. عرض کردم: من اتوبوس ندارم.شما کجا را گرفتهاید؟ برایم خواند :….6652 گفتم: بله، شماره ماست اما اتوبوس نداریم. عذرخواهی و تق.
بعد قصه شروع شد.هفتهای چندین تماس تلفنی، عموماً از خطه جنوب، که یا سراغ اتوبوسمان را میگرفتند یا لوازم یدکیاش یا هر چیز دیگری که به اتوبوس ربط داشت. هیچ کس هم جواب درست درمانی نمیداد که شماره را کجا دیده.یکی میگفت پشت یک اتوبوس بینشهری یکی دیگر زودی میترسید و قطع میکرد.
خلاصه قضیه تلفنهای اتوبوسی هم به ماجراهای بیشمار عجیب و حلنشده خط تلفن ما -که روزی تعریفشان خواهم کرد-اضافه شد.ما هم عادت کردیم هر سلام بندری را بگوییم: شمارهتان درست است اما اینجا منزل مسکونیاست.
یکساعت پیش باز جوانی زنگ زد.این بار طرف خودش هم دقیقاً نمیدانست کار ما به چه قسمت اتوبوس ربط دارد.پرسید شما فقط تولیدکننده مونیتور داخلی اتوبوساید یا تولید کننده همه لوازم داخلیاش؟گفتم شماره را از کجا دیدید؟ گفت مونیتور قسمت راننده را که باز میکنیم این شماره را نوشته.بعد هم اسم شرکت را که همانجا به انگلیسی نوشته بود برایم خواند.تشکر کردم و توضیح دادم که اشتباهی رخ داده.
بعد 5 دقیقه گوگل کردن شرکت کذایی را یافتم.یک شرکت چینی که ظاهراً دستاندرکار تولید لوازم داخلی اتوبوس است.در سایت شرکت کذایی - که یک کلمه هم انگلیسی نداشت-یک کادر کوچک تبلیغاتی در حال بالا پایین جهیدن بود.روی کادر شماره تلفن خانه ما را نوشته بود: …6652-021 پایین صفحه هم همان شماره تکرار شده بود اما با یک اختلاف.قبل کد 021 نوشته بود0086.کد کشور چین.
نمیدانم شرکت کذایی این محصولات را فقط برای مصرف داخلی خودش ساخته که پیش شماره کشور را جایی نمینوسید.یا تماسگیرندگان ما کمی گیجاند.در هر حال از این به بعد پیششماره 0086 را نیز به همه تماسگیرندگان خواهم گفت.
و حاضرم تا آخر عمر به همه تلفنهای اتوبوسی جواب بدهم اما قیافه اولین آبادانی که از آن سوی خط صدای آقای چونگ وو یا مثلاً تینگا ووچی یا همچین کسی را میشنود، ببینم!

نکش شدیم
می 8, 2008
1. “نکش” شدم. نکش در اصطلاحات سربازی یعنی کسی که دیگر نمیکشد.یعنی انگار وسط استخر قیر باشی و نیمه استخر را شنا کرده باشی و حالا از توان افتاده نصف دیگرش مانده باشد. به این وضعیت میگویند نکش.
دوران آموزشی به هر حال سخت میگذرد.بعدش یکهو آسان میشود.تا وقتی تعداد ماههای باقی ماندهات تک رقمی شود اصلاً به تمام شدنش فکر نمیکنی.هر کس بپرسد میخندی که :اوووووو…کو تا تموم بشه. اما زمانی میرسد که میبینی بیشتر از یکسال گذشته و فقط 7 ماهت مانده.از این جا به بعد کارت سخت میشود.گذشته از دیگرانی که مدام میپرسند : هنوز تمام نشد؟ خودت کمکم وارد فاز نکش میشوی.انتظار داری دیگر تمام شود اما هنوز 7 ماه مانده.هنوز مانده.مانده.
2. طی یک هفته اخیر فهمیدیم کیبردی که دکمه بک اسپیساش کار نکند، مفت نمیارزد.حتی اگر خیلی تمیز شده باشد!
و دیگر این که…
3.خیلی سخت است آدم در مورد چیزی که ذوقمرگش میکند خناق بگیرد.اما من باب سورپرایز باید تحمل کرد. فکر کنم دیگر چیزی به افتتاحش نمانده.کمیکبازان منتظر یک واقعه بزرگ باشند.کسانی که چند روز پیش تو ریدرشان یک پست پاک شده از خواب بزرگ دیدند فعلن زیر سبیلی رد کنند که سوتی دادیم و بجای سیو تو درفت دکمه پابلیش را فشردیم.اما بزودی…

پاچهخواری کنید و جایزه بگیرید
آوریل 30, 2008
جایی برای آرامیدن فیدها
آوریل 26, 2008
اگه شورم شور تو دارم
آوریل 22, 2008
صداش رو قبلن شنیده بودم. اما اولین بار که گوش تیز کردم داشت چیز عجیب و غریبی میخواند:
یه روز لولیتای شیکپوشام یهو دید که پیش روشام چهچهای زدم و گفتم : عاشق که نمیشم
هنوز چند دقیقه از این لاف نگذشته که یکهو شروع میکند به شطحیات بافتن و اصلاً اسم و صورت و معنی را ول میکند این بار معشوقش را میخواند: شکلات شیکپوشام… دیری از این توصیف غیرعادی نگذشته که ادعای عاشق نشدنش را هم به کل از یاد میبرد و از بقیه میخواهد نمره این عشق قشنگ را تعین کنند! ما خب از همان اول از آن شور و ملنگی و سودامزاجی حدس میزدیم که طرف عاشق عاشق است و این گندهگوییها بهش نیامده و کلن نمی فهمد دارد چی میگوید.
خلاصه از همین ترانه بود که هر جا اسم فرامرز آصف را میشنیدم شاخکهام تیز میشد ببینم احساس توصیف ناپذیر این ترانه که میان مزبلههای پاپ میدرخشید حاصل یک اتفاق بوده یا شیدایی یک دیوانه راستین.
***
اطلاعات کوچه بازار میگفت که فوقلیسانس معماری دارد. در بازیهای آسیایی سال 1974 در رشته پرش سه گام مدال برنز را برای ایران به ارمغان می آورد که رکوردش به مدت 32 سال و تا همین اواخر پا برجا میماند.(در سایت سازمان تربیت بدنی اشتباهاً دو میدانی ذکر شده)سال 2007 هم در مجموعهای بازی میکند با اسم عجیب “شازده ، جا.کش، شغال و اخته“
خب…بامزه است اما دلیل نمیشود.از این خوشخوشان هم یک جورهایی شرمنده بودم. با اون یقه باز و زنجیرهای آویزان و اداهاش .لابد از این گولهای لسآنجلسی که فکر میکنند خبری است. تا این که شنیدم چطور وضع خودش و مهاجرت و درس خواندنش را دست میاندازد . وسط یک شیش و هشت، اول شاهد مناظره حاجی و مبارکایم( یک تکه غیر عادی دیگر وسط این همه آهنگ بازاری) بعدش بحر طویل مضحک و سوزناکش را آغاز میکند:
واییی..طبق آمار دقیق دفتری در ثبت اسناد محل / ده دوازده سال پیش از مملکت خارج شدم/نذر کردم واسه یه لقمه نون و یه مدرک مهندسی /نذر بيجا کردم و آواره دنیا شدم/حاجی بنده چی بودم؟ /حاجی بنده چی شدم؟ /چاکرت در یک زمان شرمنده هم چین و هم ماچین شدم.
بعد تعریف میکند که چطور لورنس صحراها و کلومبوس دریاها شده است.
حاجی هم البته شنونده این بحر طویل است و هر گاهی تیکهای میاندازد: یه چیزی وسط صحرا شدی و یه چیزی وسط دریا شدی؟
باز مینالد که : جاه و جلاه پیشکشتون / مال و منال ارزونیتون/ یا بیشترک و یا کمترک /فرقی نداره به درک/وقتی میشی زهرهترک
تعریف میکند که سینه سپر کرده و با کمک ایزد دانا و توانا یه دو سالی تو زمین تو آسمون چهار دست و پا با چنگ و دندون یه نفس دویده..
بعد ناکام و پشیمان و از همه جا رانده حاجی را شاهد میگیرد که :
این ور قر بدم یار گله داره : /که تو شهر فرنگ حوصله داره/اونور قر بدم نقل و نبات نیست /حاجی درد دلم را هیچ دوا نیست
او البته سفره دلش را باز میکند و قصه را ادامه میدهد.اما همین صداقت تکاندهنده کافی بود که گله نکنیم که طرف تو شهر فرنگ حوصله داره..اینجا بود که دیدم چقدر این دیوانه قدرندیده که به ناحق میان دیگرانی بر خروده را دوست میدارم.بدون شرمندگی..
***
حالا در مثال که مناقشه نیست.مگر نبودند کسانی که کیلبیل را میگفت کپی از آشغالهای کرهای و چینی است؟منظور این که دانستن تفاوت بین آشغال و کسانی که از آشغالها ملاتی برای کار خلاقه درست میکنند اول کمی سخت است.برای همین اصلاً انتظار ندارم کسانی که گذری و در مجلس ترقصی صدای آصف را شنیده اند بتوانند همین حالا به متفاوت بودن دنیای او اعتقاد بیاورند.
از طرف دیگر با ارجاع به نگاه مطالعهگران میانرشتهای که قادرند از مبتذلترین آثار مفاهیم یکه بیرون بکشند میخواهم از ایراد : طرف مال این حرفها نیست رها شویم.
بعدش با خیال راحت بنشینیم و درباره کار یک آرتیست پستمدرن، یکی از آخرین دلبستگان روحوضی ،یک دیوانه مشنگ دوستداشتنی با دیسیپلین ، صحبت کنیم.
***
این مناظرات حاجی و مبارک بعداً فهمیدم که پای ثابت همه آلبومهاش است.یک ترک حاجی همیشه دارد. شخصیتهایش هم غیر از حاجی و مبارک ( که همان مختصات روحوضیشان را دارند) یکی راوی است ( که مثلاً با صدای اصلیاش میخواند) که معمولاً دلباخته و خجالتی است و دنیا تو سرش زده و یک همخوان زن هم هست که گاهی سر وکله اش پیدا میشود و با صدای کلفت و پر عشوه تکههای خاله زنکی میاندازد و یک داستان موازی - معمولاً بیربط-را روایت میکند. همانی که که در این آلبوم آخری بحر طویل فوقالعاده من بودم و مامانم اینا را میخواند.
مثلاً در ترک حاجی آلبوم ترمه و یاس شخصیت زن شروع میکند که :
حاجی یه دختر لیسانسه/ تو کشور فرانسه/معلم کلاسه/ خوشگل و خوش لباسه/کاندیدای سپاسه/این دختر لیسانسه/که مثل یاس، یاسه/با این که با کلاسه/یه کمی کم حواسه/آخه عاشق رقص والسه/آرزوشم وگاسه/میگه شانسم تو لاس و گاسه/آخه خیر نبینی حمومی /این رسم رقص والسه؟/آخه کی گفته که شانس آدم فقط تو لاس و گاسه
بعد راوی شروع میکند به نفرین کردن حمامی و با حزن حاجی را گواه میگیرد که :
حاجی این لنگ و قطیفه ارث پدر جد و جدیدن پدر این پسر ماست /هفتاد و دو ملت براش میمیرن / غش میکنن و سر هر تیکهاش هم / مشکل و دعواست / آخه رخت تن ماست/واسه سوزه و سرماست/حمومی خیر نبینی / از ماست که بر ماست
غصه اش می رسد به اینجا آخر که :
بابا لنگ و قطیفه و دستمال سینه و تاج طلا و کپی نوار و قلم و دوات و سبیل بابا جهنم/ اون یکی چیزا رو بردن…اون یکی چیزا رو بردن
کاری ندارم که این کپی نوار چه تکه فوقالعادهای است. مسئله این است که گاهی فکر می کنم واقعن : اون یکی چیزا رو بردن!
***
اون تکه آرتیست پستمدرن را همینجوری نگفتم.تنها اسمی است که میتوانم روی ترکیب مشنگی طنزآمیز فعلی و حسرت نوستالژیک عمیقش نسبت به دورانی دیگر بگذارم.
به دلایل کاملاً شخصی نمیخواهم درباره این قسمتش بنویسم.خودتان بشنوید:
و البته از عاشقانههایش …
***
ظاهر و باطن. نگران تمسخرهای احتمالی نخواهم بود.بیشتر در فکر کسانی هستم که با خطکشهای عتیق راه می افتند در عالم هنر و خودشان را از خیلی چیزها محروم میکنند.
این یک برج نیست!
آوریل 21, 2008
فمینیستهایی که با تاکید و اصرار درباره جسم و جان متفاوتشان صحبت میکنند، تلویحاً پذیرفتهاند که تن و روان مردانه طبیعی و معیار است. فالوسپرستان چه چیزی بهتر از این میخواهند؟!
نهضت فمینیسم طی سالها مبارزه خود در غرب گرچه امتیازات اجتماعی زیادی برای زنان کسب کرده اما پیکار اصلی خود یعنی درهم شکستن نگره غالب فالوسپرستی را کمی فراموش کرده است.به همین دلیل دیگر برای مردان خطرناک نیست.اگر فمینیستها میخواستند به ریشه های فلسفی مبارزه خود بازگردند شک نکنید که حتی در ممالک غربی هم آنان را تاب نمیآوردند.فمینستها چی را فراموش کردند؟
بدن مرد معیار است.زن حتی اگر نگوییم جنس دوم دست کم موجود دیگری است.این شاید کلیدیترین نگره فالوتیک باشد.و براندازی آن میبایست اصلیترین هم و غم فمینیستها میبود. اما جایی در مسیر یک اشتباه تاکتیکی رخ داد:نگره فالوتیک مفهوم دیگری را رنگ کرد و جلا داد و به عنوان یک امتیاز باشکوه دوباره به زنان تحویل داد.
همین Man انگلیسی را در نظر بگیرید.که چطور هم به مفهوم مرد است هم انسان.یا مشابهش آدم ( مرد) در مقابل حوا ( زن).نگره فالوتیک قرنهاست که مترادف گرفتن انسان را با مرد طبیعی جلوه میدهد.به همین دلیل است که زنان نباید با ملقب شدن به دیگری شاد شوند.گرچه این دیگری خیلی تمیز وشیک و زیبا باشد. باید بدیهیات نگره فالوتیک را زیر سئوال برد.باید پرسید چرا مردان حاضر نیستند در نقش تاریخی دیگری ظاهر شوند؟
فالوسپرستان اعتقاد دارند که مردان سوژهاند( شناسا) و زنان ابژه ( مورد شناسایی).این زنانند که باید درموردشان حرف زد.چون غیر طبیعیاند.باید وجود آنان را در آزمایشگاهها کشف کرد.در مورد تن و روحشان حرف زد.بالا و پایینشان کرد تا دید از کدام سیاره آمدهاند.حالا اشتباه تاکتیکی دوم فمینستها رخ میدهد: آنان زیادی در مورد زنان حرف میزنند.آنان با گذاشتن زن در وسط گود و صحبت کردن مدام از او ناخواسته در مقام ابژهاش نگه میدارند. کاری که هزاران بار فالوسپرستان ر اخوشحال میکند.از یک طرف مقام ابژه وار زن از طرف حامیانش مهر تایید میخورد.و از طرف دیگر برای پورنوگرافیسم مردانه چه مواد خامی بهتر از افشاء خصوصیترین خلوتهای زنان.
بیاید تصور کنیم اگر فمینیستها بجای صحبت از زنان از مردان صحبت کنند چه اتفاقی میافتد.
حالا نور پروژکتور را روی مردان روشن کنیم.روی وجودی که خودش را طبیعی فرض میکند.اجازه بدهیم او هم طعم ابژه بودن ،مزه دیگری بودن را بچشد.درباره زنان صحبت نکنیم.-چنانکه مردان درباره خودشان صحبت نمیکنند- و حالا تمام چیزهایی را که فالوسپرستان یک عمر بدیهی جا زدهاند ،چیزهایی که مثل شیشه آنقدر شفاف شده که دیگر به چشممان نمیآید، ببینیم. با خنده روشن کنیم که برج میلاد چطور چون یک فالوس بزرگ قرار است تبدیل به نماد ابرشهر ایرانی شود ( دقت کنید به آناتومیاش.به وسواس و افتخار مردانه درباره ارتفاعش…)

فالوس تابو است.ببینید چطور در فیلمهای هالیوودی-که در نمایش عریانی زنان دست و دلباز است- با وسواس از نمایش نرینه برهنه پرهیز میشود.فالوس سر مگوی دیدگاه پدرسالار است.کسی نباید آن را ببیند.کسی نباید دربارهاش -جز به تحسین- سخن بگوید.مردان گویی از زمان اجداد میموننمایمان تغیر چندانی نکردهاند.تنها فرقشان این است که در خلوت شرمگینانه دنبال واکیومهایی برای بزرگ کردن چیز شان میگردند.چیزی که خودشان هم میدانند چیزی نیست.اما جرات فکر کردن بهش را ندارند.
مردان همیشه دوست داشتهاند تصور خود از بدنشان را از زبان زنان بشنوند.تصوراتی که همواره میبایست با ستایشهای تفضیلی درباره طول و قطر نرینگیشان باشد.اگر زنان آن طور که خودشان میبینند و میخواهند درباره مردان صحبت کنند غیر از مقابله منفی با جایگاه ابژهگی قدیمی خودشان میتوانند با اعطا واقعبینیهای فیزیولوژیک به هر دو جنس خدمت کنند.
در واقع میشود انتظار داشت امتداد روایت زنانه از بدن مردان ، ایشان را به تدریج از دلهرههای ابعاد نرهگی خلاص کند. مردان شاید که یاد بگیرند که مردانگیشان را میشود در چیزهای دیگر-مهمتر-ی هم دید: در درک متقابل ،در شعور دموکراتیک، در توانایی تغزل. در فضیلتهای بزرگتری که همه را از شر تقدس ازلی فالوس رها میکند.
همچنین بخوانید: وبلاگستان و زنانی که می خواستند روایت کنند
راهنمای عملی آشخوری
آوریل 12, 2008

دقیقاً یکسال پیش مصادف با همین روزها در حال گذراندن ساعات پر اضطرابی پای اینترنت بودم.مدام در حال سرچ یک کلمه و وابستههایش: سربازی. یکم اردیبهشت تجربه فیس تو فیسام با این لغت شروع شد.
اضطراب ،خشم، ترس و درماندگی اولین احساسات روزهای آغاز ماجراست.و بعد مثل همیشه اوضاع بهتر میشود. سعی میکنی تکههای خوبی اگر دارد جذب کنی و بعدتر با لذتی مازوخیستی بهش عادت میکنی.
اصلیترین مشکل همه کسانی که به خدمت فراخوانده میشوند بیاطلاعی است.فضای گنگ با خاطرات متناقض آدمهای مختلف و قوانین پیچیده غیرقابل درک. هیچ کس نیست برایت تعریف کند دقیقاً قرار است چه بلایی سرت بیاید.
راهنمای عملی آشخوری را برای همان تحصیلکردههای نگرانی نوشتم که گیج و نگران اولین روز ماههای زوج باید خودشان را به جایی معرفی کنند. مجموعه 40 سئوال و جواب روشن و واضح درباره این که از فرجه 6 ماهه بعد از فارغالتحصیلی تا پایان دوره آموزشی دقیقاً قرار است چه اتفاقاتی بیفتد. از قوانین به درد بخور تا توصیههایی درباره غذا. چند روز دیگر به اعزام تازه مانده و از قرار یکی از دوستان خوبم در شمار اعزامیهای اول اردیبهشت است.این راهنما را به او تقدیم میکنم.
راهنمای عملی آشخوری:
و حالا : بیگ پیک
آوریل 9, 2008
شما قبلاً با بیگ فرندز ( فید وبلاگهایی که میخوانم)
و بیگ نیو ( فید هفتان+بالاترین)
و بیگ کمیک( فید کمیکهایی برای دانلود)
و البته فید خود بیگ اسلیپ آشنا شدهاید.
و حالا : بیگ پیک
پوسترهای تبلیغاتی و تصویرسازیهای خلاقانه، تصاویر فان ، تصاویر خبرساز روز و گزیدهای از فلیکر را میتوانید در بیگ پیک دنبال کنید. بیگ پیک فعلاً با 7 منبع (+ + + + + + + ) آغاز شده که سرعت آپدیت شدنش بالاست و ملاط تصویری تمام روز یک آدم خوش ذوق ( و بیکار!) را فراهم میکند.
متاسفانه هنوز امکان ساخت نسخه فیدبرنر آن فراهم نشده و تازمانی که علت غیر ولید بودن آن را بفهمم میتوانید همین نسخه گوگلی آن را ببینید.
نمیدانم میشود فید را به کسی تقدیم کرد یا نه. بهر حال بیگ پیک را تقدیم میکنم به :
آقای اولد فشن که مدتهاست ما را در کشفهاشان سهیم میکنند
خانم آذین که با عبارت عکس از اینجا رکورد پرتعدادترین رعایت کپی رایت را دارند
و لیدی M ام که شیفته رنگ است
چاله میدان نهم
آوریل 7, 2008
وقتی مستر پرزیدنت یه عده را بزغاله خطاب کند ، باید هم انتظار داشته باشیم وزیرش منتقدان خود را به درست کار نکردن مشاعر متهم کند.
حالا اینها خب است هنوز …جان خودم تا آخر امسال به فحش ناموس هم میرسند.
اصول لینکیدن بدون پکیدن
آوریل 6, 2008
مدتها بود باید این را میگفتم که
تقریباً بعید میدانم لینک شدن وبلاگی در آن ستون سمت چپ میان بیش از 100 لینک رفقایم برای طرف خواننده بیاورد.خصوصاً که وردپرس لینکها را الفبایی میچیند و لینکهای تازه میان سایرین گم میشوند.از طرف دیگر آنقدر وبلاگ پر بازدید کننده فارسی هست که نمیتوانم باور کنم کسی برای خوانده شدن نیازمند بلاگرول خواب بزرگ باشد. پس:
آن بلاگرول بغل بیشتر جنبه نمادین دارد. نشان پیوند داشتن با کسانی دیده و نادیده است که در خیلی موارد ممکن است هم ذائقه باشیم. خودشان ، نوشتههایشان - و گاهی هر دو را - دوست دارم.
شاید بگویید زیاد سخت میگیری اما قبول دارید که “تبادل لینک ” از آن حرفهاست. وقتی از وبلاگی خوشم بیاید لینکاش میکنم.لینک شدن یا نشدن توسط وبلاگ مورد نظر هم برایم شرطی ایجاد نمیکند.یعنی که البته از لینک شدن خوشحال میشوم اما لینک کردن هیچ جایی مشروط به لینک شدن اینجا نیست . مخلص کلام :وقتی من از کسی خوشم میآید ، طرف مجبور نیست از من خوشش بیاید!
گاهی این خانه مجازی از سوی دوستانی مورد لطف قرار میگیرد که هر چند ممکن است نوشتههاشان را شخصاً تعقیب کنم اما به هر دلیل در استانداردهای شخصی -اصلاً تو بگو چیپ -خواب بزرگ نمیگنجند.دوست دارم اگر کسی حوصله داشت و دانه دانه پیوندهای بلاگرول بغل را باز کرد هر کدام از آن رفقا را به نشان تکهای از سلیقهای صاحب اینجا بداند.
گذشته از همه اینها در مورد وبلاگهایی که به طور روتین مطالب سیاسی یا جنسی فیل.تر پسند مینویسند، هر چند به آن قول معروف “بنده مسئول آن نخواهم بود” اما ترجیح میدهم جانب احتیاط را رعایت کنم و بگذارم فید آنها در بیگ فرندز برای خودم و بقیه بماند و بخوانیمشان اما مستقیماً لینکشان نکنم.اسمش را میگذارید محافظهکاری ؟ بله. من ترسو و محافظهکارم. حقیقت این است که نه جز پانتئوننشینهای خارج از کشورم و نه به اسم مستعار مینویسم. پس شرمنده از محضر همه چهگواراهای وبلاگستان اجازه بدهید دستم به عصایم باشد تا بیهوا و بیدلیل از این خواب کوچک بیدارمان نکنند.








